نه انکار امامت، نه انکار ولایت! (بخش اول)

پاسخ دادن به انبوهی از اتهامات و مغالطات و سفسطه‌ها و افتراءات و دروغ پردازی‌ها و امثال اینها زمان موسعی را می‌طلبد. اما خلاصه آنچه در پاسخهایم خواهم آورد به قرار زیر است: 1- سخن من، همانگونه که در آغاز مقال گفتم، نظری است در میان نظرها و بحثهای عالمانه می‌طلبد نه جار و جنجال. 2- اثبات غدیر نه انکار آن، با تفاوت برداشت از محتوی 3- اکثر علماء شیعه از مفسران و محدثان قدیم و جدید از خلافت سیاسی علی (ع) سخنی بمیان نیاورده‌اند. 4- خلافت سیاسی امری دنیایی و ناپایدار است، اما وصایت و نصب پیامبر در غدیر خم راجع به امری جاودانه و همیشگی است. 5- محور قول و فعل امیرالمؤمنین علیه السلام قرآن است و سپس آنچه از پیامبر در عمل به قرآن فراگرفته است. 6- در خلال مقاله به اشخاص حقیقی و حقوقی از شیعه و سنی ذره‌یی جسارت و اهانت نشده است. 7- هدف من از طرح این بحث یافتن مدخلی برای حل اختلافات بین شیعه و سنی بوده تا بلکه به این همه خونریزی‌های مذهبی در عراق و سوربه و پاکستان و افغانستان و صومالی و نیجریه و برمه (میانمار) و نقاط دیگر از کشورهای اسلامی به نحوی پایان داده شود. 8- اثبات این معنی که خلافت سیاسی مولی علیه السلام، اگر نصب الهی بود یا حتی نصب رسول صلوات الله علیه بود، امیرالمؤمنین به هیچ روی از آن صرف نظر نمی‌کرد، و این از کلمات خود آن حضرت مفهوم است. چرا که در چند جای نهج البلاغه از جمله خطبه سوم که شقشقیه نام دارد، خود را شایسته احراز این مقام قلمداد می‌کند اما ذکری از الهی بودن آن نمی‌آورد. 9- مولی خود بارها تأکید می‌کند که حکومت سیاسی از حقوق مردم است، حتی اگر در انتخاب خود اشتباه کنند. 10- اثبات عدم انطباق خلافت سیاسی با ولایت عامۀ الهیه که همان امامت است. 11- اثبات این معنی که طرح این مسائل هیچ ارتباطی با آمریکا و انگلیس ندارد و از صدر اسلام اختلافاتی بر سر این موضوع پدیدار گشته است. 12- از قضاء هدف، رفع اختلافات شیعه و سنی بوده است نه طرح آن، البته مطالب و اتهامات دیگری نیز مطرح شده که در خلال طرح به آنها پرداخته خواهد شد. من نمی‌دانم چه چیزی از مسلمات دین و کدام آیه از آیات کتاب و کدامین اصل از اصول نبوت و چه رکنی از ارکان امامت را انکار کرده‌ام که متهم به وهابی درون شیعی و یا هتاکی شده‌ام؟!من خود زادۀ زهرایم و اولی به حفظ حریم عترت، و بر این امر در طول عمر مراقب و مراعی.
 
1- به نظر می‌رسد اساتید مکرم و سروران عزیز در این نوشته قدیمِ جدید دقت نفرموده‌اند. اگر کسی بگوید، آن هم به عنوان بازخوانی و نه طرح نو یک نظر، که بیش هزار سال است در میان مسلمانان مطرح بوده،که مولی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه قرآن مجسم است، هتاکی کرده؟! و اگر بگوید امام پرهیزگاران عالَم است تا قیام قیامت، وهابی شده؟! و اگر بگوید زعامت کبری در غدیر خم برای همۀ مسلمانان، بر عهدۀ علی نهاده شده، بی‌پروایی کرده؟! و اگر بگوید مولی علی علیه السلام ایمانش را فدای چند روز کسب حکومت دنیا نمی‌کرده و نکرده، خلاف حق گفته؟! و اگر بگوید امامت مقامی جاودانه است برای علی اما خلافت، به معنای حکومت سیاسی، فقط دورانی کوتاه از عمر یک نفر است و مقامی نیست که علی بدان مفتخر گردد، و خود بارها در کلماتش بر این معنی اصرار ورزیده، از شأن شامخ علی فروکاسته است؟! و اگر بگوید علیرغم ناروایی‌هایی که دید و بر وجود مبارکش تحمیل شد، سکوت را برای حفظ ارکان اسلام و رشد ایمان ترجیح داد، هدفش ایجاد تفرقه بین مسلمانها بوده است؟! آیا مولی امیرالمؤمنین از شجرۀ نبوت است یا شجرۀ خلافت سیاسی؟ وقتی می‌فرماید در آخرین عبارات خطبة 109؛
 «نَحْنُ شَجَرَةُ النُّبُوَّةِ وَ مَحَطُّ الرِّسَالَةِ وَ مُخْتَلَفُ الْمَلَائِكَةِ وَ مَعَادِنُ الْعِلْمِ وَ يَنَابِيعُ الْحُكْمِ نَاصِرُنَا وَ مُحِبُّنَا يَنْتَظِرُ الرَّحْمَةَ وَ عَدُوُّنَا وَ مُبْغِضُنَا يَنْتَظِرُ السَّطْوَةَ»
آیا این همان درختی نیست که خدای تعالی از جاودانگی آن سخن می‌گوید:
 «أَلَمْ تَرَ كَيفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيبَةً كَشَجَرَةٍ طَيبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ،تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا وَيضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يتَذَكَّرُونَ» (ابراهیم 24 و 25)
2-  مولی از همۀ عترت و آل و خاندان نبوّت سخن می‌گوید:
«ماییم درخت نبوت، و فرودگاه رسالت و مستقر فرشتگان (محل آمد و شد آنها) و معادن علم و چشمه‌های حکمت. یاور ما و دوستدار ما منتظر رحمت است و دشمن ما و کینه توز ما در انتظار عذاب.
و رسول اکرم (ص) بر این دیدگاه مولی پیش از او نظر داده و خطاب به او فرموده است:
«یا علی لا یُبغِضُکَ مُؤمنٌ و لا یُحِبُّکَ مُنافقُ»
و مولی خود می‌گوید:
«لَوْ ضَرَبْتُ خَيْشُومَ الْمُؤْمِنِ بِسَيْفِي هَذَا عَلَى أَنْ يُبْغِضَنِي مَا أَبْغَضَنِي وَ لَوْ صَبَبْتُ الدُّنْيَا بِجَمَّاتِهَا عَلَى الْمُنَافِقِ عَلَى أَنْ يُحِبَّنِي مَا أَحَبَّنِي» (ق 45)
چنانچه با این شمشیرم بینی مؤمن از بیخ بر کنم تا از من کینه به دل گیرد،  حتماً متنفر از من نگردد، و اگر چنانچه همۀ دنیا را بر منافق فروریزم که مرا دوست بدارد، حتماً دوست نخواهد داشت.
آیا مراد از این کلمات گهربار و صریح در میانۀ خطبه 144 خلافت سیاسی است، یا خلافت الهی؟! آیا مولی خود بین این دو تمایز قائل نشده است؟! إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً؟ آیا انبیاء مذکور در قرآن خَلائِف فِی الاَرض نبوده‌اند؟ اگر بوده‌اند که حتماً بوده‌اند، کدامیک حکومت سیاسی داشته‌اند، حتی یوسف خود پیشنهاد داد وزیر خزانه‌داری شود، و خود حکومتی مستقل تشکیل نداد. ابراهیم موجد «ملت» و ملت به معنای اندیشۀ راهبردی است؛ وَمَنْ يرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْرَاهِيمَ إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ (بقره 130)
«أَيْنَ الَّذِينَ زَعَمُوا أَنَّهُمُ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ دُونَنَا كَذِباً وَ بَغْياً عَلَيْنَا أَنْ رَفَعَنَا اللَّهُ وَ وَضَعَهُمْ وَ أَعْطَانَا وَ حَرَمَهُمْ وَ أَدْخَلَنَا وَ أَخْرَجَهُمْ بِنَا يُسْتَعْطَى الْهُدَى وَ يُسْتَجْلَى الْعَمَى. کجایند آنان که گمان بردند که ایشان راسخان در علمند نه ما؟! و این به دروغ و تجاوز بر ما بوده است (آیا نمی بینند) که خدا ما را سربلندی داد و آنان را پست کرد؟ و ما را عطاء فرمود و آنان را محروم ساخت، و ما را داخل نمود و ایشان را خارج کرد، طلب اعطاء هدایت از ما می‌شود، و به وسیلۀ ما کوری به روشنایی می‌گراید.»
3- مغنیه در شرح این کلمات مولی علیه السلام می‌نویسد:
«رِفعت یا ذلت شخص به مقامات و مناصب و احراز کرسی‌ها قیاس نمی‌گردد، و نه به پیروزی‌ها و شکست‌ها در جنگها، و نه به تیزهوشی یا کند ذهنی، بلکه رفعت و عظمت هر شخص با اثر مفیدی قیاس می‌گردد که از او صادر شود و برادر انسانش (و البته نه تنها مؤمنش) از آن منتفع می‌شود ... هر کس که در سیرۀ اهل بیت کَند و کاو کند، درمی‌یابد که مبادی و اصول آنها تقریر حق انسان است، و تعالیم آنها اعلان چنین حقی است. اعمال آنها جانفشانی خود و اهلشان است به خاطر انسان و خیر او و هدایت او. از اینرو است که امیرالمؤمنین در وصیت خود به فرزندش حسن می‌گوید: بهترین گفتار آن است که سودمند باشد، و هیچ نیکی در علمِ بی‌فائده نیست ... خود را به سختی‌ها فرو افکن برای احقاق حق، هر طور که باشد، و در راه خدا به سزاواری و شایستگی مجاهدت کن، و در این راه سرزنش هیچ سرزنش کننده‌یی تو را از (طی طریق) باز ندارد.»
4-  مغنیه در ادامه توضیح خود می‌نویسد:
«در فصاحت و بلاغت و علوم و فلسفه و فنون و آداب  در مذهب اهل بیت هیچ نیکی لحاظ نشده جز آنکه خیر انسان را نشانه گرفته باشد و نیز پیشرفت او در حیاتش را و تحقق آرزوها و آمالش را با توسل به همۀ وسائل. و افضل همۀ آنها جدیت و جهاد و فرورفتن در سختی‌ها و شدائد است. فقط بدین جهت است که خدای سبحان جایگاه اهل بیت را به اعلی درجات رفعت بخشید، در مراتب عزت و کرامت منزلشان داد و آنچه را به آن راضی گردند و دوست داشته باشند عطاءشان فرمود» (فی ظلال نهج البلاغه، مغنیه، ج 2- ص 322)
5- مرحوم مغنیه در جای جای شرح خود به بیان این مطلب پرداخته است که عزت و کرامت و رفعت و سربلندی و عظمت اهل بیت در جهاد پیگیر آنها برای احقاق حقوق مردمان بوده است، نه برای احراز حکومت، زیرا لزوماً احقاق حقوق مردم با در دست داشتن زمام امر حکومت یکی نیستند.
6- در پایان همین خطبه که در آنیم، مولی امیرالمؤمنین در جستجوی عقلهایی است که به چراغهای هدایت روشن گشته‌اند، و دیدگانی که بر مناره‌های پرهیزگاری دوخته شده‌اند و دلهایی که خود را به خدا بخشیده‌اند و با او پیمان طاعت بسته‌اند.
«أَيْنَ الْعُقُولُ الْمُسْتَصْبِحَةُ بِمَصَابِيحِ الْهُدَى وَ الْأَبْصَارُ اللَّامِحَةُ إِلَى مَنَارِ التَّقْوَى أَيْنَ الْقُلُوبُ الَّتِي وُهِبَتْ لِلَّهِ وَ عُوقِدَتْ عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ ازْدَحَمُوا عَلَى الْحُطَامِ وَ تَشَاحُّوا عَلَى الْحَرَامِ وَ رُفِعَ لَهُمْ عَلَمُ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ فَصَرَفُوا عَنِ الْجَنَّةِ وُجُوهَهُمْ وَ أَقْبَلُوا. کجایند عقلهای منور به انوار هدایت، و دیدگان دوخته شده به منارۀ تقوی. کجایند دلهایی که خود را وقف خدا کرده‌اند و بر طاعت از خدا پیمان بسته‌اند؟! (اما افسوس که) بر گرِد حطام بی‌ارزش دنیا ازدحام کرده و برای کسب حرام حرص می‌ورزند، در حالی که پرچم بهشت و دوزخ در برابرشان برافراشته شده، روی‌های خود از بهشت برتافتند و به کردارهای خود روی به سوی آتش نهادند، و پروردگارشان ایشان را بخواند اما گریختند و پشت کردند، و شیطان بخواندشان پس اجابت کردند و روی آوردند»
7- اینگونه سخن گفتن از هدایت و انوار الهی، و مذمت از حطام دنیا، تا چه اندازه می‌تواند بیانگر اشتیاق مولی به حکومت چند روزۀ دنیا باشد؟!
امیرالمؤمنین در لابلای سطور خطبه 175 در اثبات راستگویی خود به خدایی سوگند می‌خورد که پیامبر را به حق مبعوث کرده و او را بر خلق برگزیده است؛  «وَ الَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ وَ اصْطَفَاهُ عَلَى الْخَلْقِ مَا أَنْطِقُ إِلَّا صَادِقا» و در پایان همین خطبه خطاب به همۀ مردم، تا قیام قیامت، با سوگندی دیگر می‌گوید:
«أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي وَ اللَّهِ مَا أَحُثُّكُمْ عَلَى طَاعَةٍ إِلَّا وَ أَسْبِقُكُمْ إِلَيْهَا وَ لَا أَنْهَاكُمْ عَنْ مَعْصِيَةٍ إِلَّا وَ أَتَنَاهَى قَبْلَكُمْ عَنْهَا. ای مردم سوگند به خدا که من شما را بر طاعتی ترغیب نمی‌کنم مگر آنکه در انجامش از شما پیشی گرفته باشم، و شما را از معصیتی باز نمی‌دارم جز آنکه پیش از شما از آن دوری گزیده باشم.»
8- مغنیه در ص 523 ج 2 در ذیل همین عبارت می‌نویسد:
«این حقیقتی است که دشمنان پیش از دوستان برآن گواهی می‌دهند. و چنانچه امام از پاره‌یی از بنیانهای اخلاقی خود دست بر می‌داشت، روز شوری برندۀ میدان بود، همان وقتی که ابن عوف به او گفت: من با تو بیعت می‌کنم بر کتاب خدا و سنت پیامبرش و سیرۀ دو خلیفه. اما علی نپذیرفت جز آنکه به قدر علم خود به کتاب و سنت عمل کند. اگر علی در همان وقت خدعه‌یی بکار می‌برد، هیچ یک از جنگهای جمل و صفین و نهروان رخ نمی‌داد، و هیچ اثری هم از اشعث بن قیس نبود. ولی آیا ابن ابی طالب «امام» حق و عدل بود اگر اقوالش با افعالش منسجم نمی‌بود؟!»
9- اینها فرصتهایی است که برای امیرالمؤمنین علیه السلام پیش می‌آید تا حق الهی خود را در اقامۀ حکومت که از طرف خدا و از طریق رسول بر عهدۀ او نهاده شده به چنگ آورد، اما او بقاء در دایرۀ صدق و راستی را، که فرمان الهی است، ترجیح می‌دهد. او امام است، او الگوی عملی قرآن است، او قرآن مجسم است، او در سخترین شرایط هیچ یک از اوامر و نواهی الهی را بر زمین نمی‌نهد. و این همان وصف و سمتی است که پیامبر اکرم در غدیر و در همه جا در شأن علی مرتضی بر زبان رانده است. علی امام است تا قیام قیامت، و حق با او است هر کجا که باشد؛ «اَلحقُّ معَ علیٍّ حیثُ ما دارَ یَدُور». و این همان ولایتی است که حتی اگر رسول هم اعلام نفرموده بود، و نگفته بود: مَن کنتُ مَولاهِ فعَلیٌّ مَولاه، ذاتی وجود مبارک علی بن ابی طالب بود. هیچ یک از علماء و بزرگان شیعه و سنی این «ولایت» ذاتی و خدشه ناپذیر را انکار نکرده اند و یا نتوانسته‌اند انکار کنند.
10- علامۀ طباطبائی در ذیل آیۀ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا...» ضمن بحثی مطول در چگونگی اکمال دین و اتمام نعمت و ذکر حوادث روز غدیر، با ذکر راویان و منابع روایات،  می‌نویسد:
 «در آن روز رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از مردم برای علی بن ابیطالب بیعت گرفت، و فرمود: هر کس که من مولای اویم علی مولای او است، باراِلها دوست بدار هرکس که او را دوست بدارد، و دشمن بدار هرکس را که با او دشمنی کند، و یاری کن هرکس که او را یاری کند. پس عمر بن خطاب گفت، بَخّ بَخّ لَک یا بنَ اَبی طالِب، اَصبَحتَ مَولایَ وَ مَولی کُل مُؤمِنٍ وَ مُؤمِنَةٍ. مبارک باد مبارک باد، بر تو ای پسر ابیطالب، که مولای من و مولای هر مرد و زن با ایمانی شدی، در این هنگام بود که خدای تعالی آیۀ: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ... را نازل کرد.» (ج 5 ذیل آیه، ص 313)
سپس تأکید می‌کند که آیۀ شریفه دربارۀ «ولایت» نازل شده است.  علامۀ طباطبایی هیچ تصریح یا اشاره‌یی که دال بر جانشینی سیاسی مولی امیرالمؤمنین علیه السلام باشد، ندارد. اما بر اساس روایت مذکور، آیه اکمال دین و اتمام نعمت، بعد از ابلاغ ولایت نازل شده است. مرحوم طباطبایی در پایان بحث، روایتی را از امام صادق از امیرالمؤمنین علیهما السلام آورده است که مُثبِت ولایت عامّۀ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه و زعامت کبرای او  است:
 «از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم که می‌فرمود: بنای اسلام بر پنج پایه و اساس است، بر شهادتین و بر قرینَـتَین پرسیدند، معنای دو شهادت را می‌دانیم، بفرما دو قرینه چیست؟ فرمود: نماز و زکات، و بدین جهت این دو قرینۀ یکدیگرند که یکی از آنها به تنهایی و بدون دیگری قبول نیست، سوم بر روزه، چهارم بر حج خانۀ خدا، برای کسی که استطاعت آن را دارد، و خاتمۀ همۀ آنها پنجمی است که «ولایت» است، و خدای تعالی دربارۀ آن این آیه را نازل فرمود که: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا». ( همان، ص 321 )
11- مولی امیرالمؤمنین حداقل در پنج خطبه از نهج البلاغه به نقل وقایع صفین و چگونگی جریان حکمیت پرداخته است، و متوالیاً بر این مسأله تأکید دارد که؛ من مخالف حکمیت بودم و شما مرا مجبور کردید، و گزینه من ابن عباس بود و شما ابوموسی را بر من تحمیل نمودید.
در این خطبه‌ها که عبارتند از 35، 36، 120، 125 و 175، از حقانیت خود سخن می‌گوید و از ضرورت پیروی از قرآن، اما در قبول رهبری سیاسی، تابع نظر مردم است در عین اینکه می‌داند به خطاء می‌روند و دچار خسران و تباهی می‌شوند. از هر خطبه قسمتی را می‌آورم:
12- « .... أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ مَعْصِيَةَ النَّاصِحِ الشَّفِيقِ الْعَالِمِ الْمُجَرِّبِ تُورِثُ الْحَسْرَةَ وَ تُعْقِبُ النَّدَامَةَ وَ قَدْ كُنْتُ أَمَرْتُكُمْ فِي هَذِهِ الْحُكُومَةِ أَمْرِي وَ نَخَلْتُ لَكُمْ مَخْزُونَ رَأْيِي لَوْ كَانَ يُطَاعُ لِقَصِيرٍ أَمْرٌ فَأَبَيْتُمْ عَلَيَّ إِبَاءَ الْمُخَالِفِينَ الْجُفَاةِ وَ الْمُنَابِذِينَ الْعُصَاة. پس همانا نافرمانی از نصیحت‌گر دلسوز دانشور تجربه اندوخته موجب حسرت گردد و پشیمانی در پی ‌دارد. و من هر آینه پیوسته شما را در این داوری (حکمیت حَکَمین) فرمان دادم، و از گنجینۀ رأیم صافی آن را برایتان بدر آوردم، البته اگر امری از قصیر اطاعت می‌شد، اما شما (از قبول فرمانم) اباء کردید، همانند مخالفان ستم پیشه و سرپیچان عصیانگر.» (خطبه 35)
می‌بینیم که امیرالمؤمنین صلوات الله علیه علیرغم همۀ ناروایی‌هایی که از شیعیان خود بر خویشتن خویش هموار می‌سازد، اما در عین اینکه رئیس حکومت است، از آن نامی نمی‌برد و در عوض آن، خود را ناصحِ شفیقِ عالمِ مجرب می‌خواند و اینها است که تا بشر بشر است، به کارش آید و از آن بهره برد به شرط آنکه از سرپیچی کنندگان و عاصیان نباشد. و مولی نیز بر این حقیقت واقف است که چه چیزی از انسان جاودانگی می‌یابد و چه چیزی دچار اضمحلال و نابودی می‌شود. در قسمتهای بعدی خطبه‌های دیگر نهج البلاغه را مورد مداقه قرار می‌دهیم. 
13- مغنیه در ذیل کلمات شکوه آمیز امیرالمؤمنین علیه السلام، عباراتی را از کتاب «علی و پسرانش» نوشتۀ طه حسین نقل می‌کند و می‌گوید: رأی طه حسین در این تمرد و جفاء، سببِ مستقیمِ اصرارِ شیعیانِ علی را، بر تعیین اشعری روشن می‌سازد. نظر طه حسین را ذیلاً می‌آوریم:
«گمان بیشتر بر این است که بعضی از بزرگان (رؤساء) اصحاب علی دنیاپرست و از اصحاب دنیا بودند نه اصحاب دین، و بر روزهای گوارا و راحتی که در دوران عثمان گزرانده بودند افسوس می‌خوردند که پیوسته در نعمت بودند و صله و جائزه دریافت می‌کردند. ... گذشته از این، در لشکر علی در صفین بسیاری از اهل بصره حضور داشتند که در روز جمل با او جنگیده بودند. و بعد از مقتل طلحه و زبیر شکست خورده بودند. از اینرو در اصحاب علی هم انسانهای مخلص بودند و هم مدخول (منافق)... و من بعید نمی‌دانم که قیس بن اشعث با ابن عاص دسیسه کرده باشند جهت ایجاد تفرقه بین اصحاب علی، و آنچه را که می‌خواستند، اتفاق افتاد، و سرانجام اشعث و پیروانش علی را وادار به دست برداشتن از جنگ کردند. و علی هم چاره‌یی ندید جز قبول. و همۀ این امور تصادفاً رخ نمی‌داد. بلکه در پی دسیسه چینی و تدبیر دنیا خواهان از اصحاب علی و اصحاب معاویه اتفاق افتاد.»
14- نکته محوری سخنان طه حسین این است که علی را از «اصحاب دین» می‌شمارد که هرگز دین را فدای حطام دنیا، از جمله حکومت داری نمی‌کند، در حالی که بخشی از اصحاب او در پی کسب قدرت و ثروت بودند، نه اجراء عدالتی که علی طالب آن بود.
مغنیه خود در توضیح کلمات طه حسین می‌نویسد:
«منطق حوادث، رأی دکتر طه حسین را تأیید می‌کند، زیرا مردم، طالب دنیا و سرسبزی آن هستند و این چیزی است که نزد معاویه بود، اما نزد امام چیزی جز دین نبود، از اینرو از کنار او به سمت معاویه متمایل شدند و دینشان را به دنیاشان فروختند، و اطاعت مخلوق را در معصیت خالق کردند.»
15- مخاطبان خطبه سی و ششم نهج البلاغه خوارجند که بر خروج از دین و سرکشی از فرمان امیرالمؤمنین اجتماع کرده‌اند، در حالی که مولی پیش از آن ایشان را از قبول حکمیت نهی کرده بود ـ وَ قَدْ كُنْتُ نَهَيْتُكُمْ عَنْ هَذِهِ الْحُكُومَةِ. و من که شما را از قبول این حکمیت بازداشته بودم.
مغنیه می‌گوید: «اگر امام بر رأی خود اصرار می‌ورزید در محذوری سخت‌تر واقع می‌شد، زیرا آنان سفیهانی سبک مغز بودند، که تهدید کرده بودند امام را دستگیر و تحویل معاویه می‌دهند.
16- در خطبه 122 (120) مخاطبان مولی علیه السلام مردمان کوفه‌اند که حول او گرد آمده‌اند حتماً در مسجد. از آنان خواست حاضران در صفین به یک سو نشینند و دیگران به سویی دیگر، تا هر یک را جداگانه مخاطب سازد. آنگاه روی به شرکت کنندگان در جنگ صفین کرده و نافرمانی‌هاشان را به رخ کشید که منجر به قبول حکمیت و شکست شد. آنگاه می‌فرماید:
«وَ اللَّهِ لَئِنْ أَبَيْتُهَا مَا وَجَبَتْ عَلَيَّ فَرِيضَتُهَا وَ لَا حَمَّلَنِي اللَّهُ ذَنْبَهَا وَ وَ اللَّهِ إِنْ جِئْتُهَا إِنِّي لَلْمُحِقُّ الَّذِي يُتَّبَعُ وَ إِنَّ الْكِتَابَ لَمَعِي مَا فَارَقْتُهُ مُذْ صَحِبْتُه. به خدا سوگند اگر از پذیرفتن آن (یعنی حکومت) اباء می‌کردم، هیچ اقدامی در این خصوص بر من واجب نمی‌گشت و خدا گناهش را بر گردنم نمی‌افکند، و سوگند به خدا اگر به سوی آن آمدم همان صاحب حقی هستم که باید از من پیروی شود، و همانا کتاب با من است و از وقتی که با او همراه شده‌ام از او جدا نگشته‌ام»
17- اینها کلمات خدشه ناپذیر مولی است در باب حکومت و به صراحت امر تبعیت و محق بودن در شأن حکومت را به جهت همراه همیشه با قرآن بودن اعلام می‌کند و نه چیز دیگری. وجوب تبعیت از امام، ناشی از تبعیت محض او از کتاب خدا است. آیا این صراحت مولی علیه السلام قابل انکار است؟ اعتبار ذاتی مولی در هر امری، حتی حکومت به جهت پیوستگی همیشگی او با قرآن است ولاغیر. و به همین سبب است که به مقام ولایت و امامت نائل می‌گردد که تثبیت آن برای عامۀ مردم در غدیر خم اتفاق می‌افتد.
18- از سوی دیگر امام در ضمن خطاب به اهالی صفین عظمتی دیگر از خود ابراز می‌دارد که برتر از تصور بشر عادی است! درک آن بسی دشوار است! چگونه امام صاحبان آن همه خدعه و مکر و تضلیل و اضلال را برادران دینی خود می‌نامد و می‌فرماید:
  • وَ لَكِنَّا إِنَّمَا أَصْبَحْنَا نُقَاتِلُ إِخْوَانَنَا فِي الْإِسْلَامِ عَلَى مَا دَخَلَ فِيهِ مِنَ الزَّيْغِ وَ الِاعْوِجَاجِ وَ الشُّبْهَةِ وَ التَّأْوِيلِ فَإِذَا طَمِعْنَا فِي خَصْلَةٍ يَلُمُّ اللَّهُ بِهَا شَعَثَنَا وَ نَتَدَانَى بِهَا إِلَى الْبَقِيَّةِ فِيمَا بَيْنَنَا رَغِبْنَا فِيهَا وَ أَمْسَكْنَا عَمَّا سِوَاهَا. ولکن ما درگیر نبردی شدیم با برادرانمان دربارۀ اسلام بر سرِ آن کژی و اعوجاج و شبهه و تأویلی که در آن پدیدار گشته، پس اگر به سرشتی نیکو چشم دوختیم تا پراکندگی ما را به اجتماع مبدل سازد، با توسل به باقیمانده‌یی که در میانمان بجا مانده بهم نزدیک شویم، حتماً بدان سرشت نیکو رغبت نمودیم و از ماسوا دست شستیم»
مولی علیه السلام در هر شرایطی در پی اصلاح امور و بازگرداندن قرآن به جایگاه اصلی خویش است و توسل به خصلت نیکو را در رسیدن به هدف، برتر از اعمال خشونت و جنگ می‌داند.
19- مغنیه در ذیل این کلمات مولی در شرح نهج البلاغه در ج 2 ص 225 می‌نویسد:
امام در آرزوی خیر و امید به صلاح از نبرد دست می‌کشد تا بواسطه آنچه بجامانده از اسلام یعنی کلمه لا اله الا الله و محمد رسول الله بهم نزدیک شویم، به جهت عشقی که به این کلمه داریم نه به آنها و از افعال ناشایستشان در گزریم به شرطی که تجاوزگری و دشمنی را رها سازند، و گرنه حصانت از ایشان برداشته شود حتی اگر ناطق به شهادتین باشند. پس امیرالمؤمنین چون عین حق است پیوسته مدافع حق است و از حمایت و احراز و ابقاء آن، در هر شرایطی چشم پوشی نمی‌کند. پس اگر در قبال حکومت خلفاء سکوت می‌نماید، نه بدان جهت است که نمی‌تواند، بلکه بر مصلحتی بزرگتر می‌اندیشد که آن جمع کُل مسلمانان است.
20- امیرالمؤمنین صلوات الله علیه انسان کامل است، اکمل انسانهاست بعد از رسول خدا، نه آنکه چند آیه از قرآن در شأن او باشد، بلکه او قرآن مجسم و ناطق است و همۀ قرآن دربارۀ او است. شجره نبوت است، کلمۀ طیبه است، درخت همیشه پرثمر اخلاق و کمالات است. باز هم به سخن گفتن متواضعانه او با خوارج بنگریم:
  • فَإِنْ أَبَيْتُمْ إِلَّا أَنْ تَزْعُمُوا أَنِّي أَخْطَأْتُ وَ ضَلَلْتُ فَلِمَ تُضَلِّلُونَ عَامَّةَ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ ( صلى‏الله‏عليه‏وآله )بِضَلَالِي وَ تَأْخُذُونَهُمْ بِخَطَئِي وَ تُكَفِّرُونَهُمْ بِذُنُوبِي. پس اگر اباء نکردید جز بدان سبب که گمان بردید من خطاء کرده‌ام و گمراه شده‌ام، پس چرا عموم امت محمد صلی الله علیه و آله را به خاطر گمراهی من به گمراهی نسبت می‌دهید، و به جهت خطاء من آنها را مؤاخذه می‌نمایید و به علت گناهان من تکفیرشان می‌کنید؟!»
21- محمد جواد مغنیه در شرح کلمات فوق، عبارات زیر را از کتاب «المذاهب الاسلامیه» شیخ ابوزهره نقل می کند:
«از دیدگاه خوارج تکفیر اهل ذنوب واجب است، و بین گناه و گناه هم فرقی قائل نیستند. بلکه خطاء در رأی را هم گناه تلقی می‌کنند، اگر آن را با نظر خود که صوابش می‌دانند، مخالف ببینند. از اینرو در قضیۀ تحکیم علی را تکفیر کردند در حالیکه گزینه‌یی را هم به او ارائه ننمودند. پس لجاج آنها در تفکیر علی دلیلی است بر اینکه خطاء در اجتهاد را خروج از دین می‌دانند.»
22- علیرغم این همه جفاء، مولی علیه السلام به باقیماندگان آنها امان می‌دهد تا به کوفه بازگردند، بی‌آنکه تغییری در اندیشه خود داده باشند. علی امام است به جهت کمال یافتگی در اخلاق قرآنی، امام است که می‌تواند در اوج قدرت در خلافت، با مخالفان خود اینگونه رفتار نماید. و به این سبب است که در غدیر خم منصوب به ولایت و امامت می‌گردد، برای همیشه، برای ابد، برای دنیا و آخرت، تا قیام قیامت. همین خوی انسانی او است که از دوستداران و محبانش میانه روی طلب می‌کند و آنها را، اگر چنین کنند، بهترین مردم می‌داند.
«وَ سَيَهْلِكُ فِيَّ صِنْفَانِ مُحِبٌّ مُفْرِطٌ يَذْهَبُ بِهِ الْحُبُّ إِلَى غَيْرِ الْحَقِّ وَ مُبْغِضٌ مُفْرِطٌ يَذْهَبُ بِهِ الْبُغْضُ إِلَى غَيْرِ الْحَقِّ وَ خَيْرُ النَّاسِ فِيَّ حَالًا النَّمَطُ الْأَوْسَطُ فَالْزَمُوهُ وَ الْزَمُوا السَّوَادَ الْأَعْظَمَ فَإِنَّ يَدَ اللَّهِ مَعَ الْجَمَاعَةِ وَ إِيَّاكُمْ وَ الْفُرْقَة. دربارۀ من دو صنف هلاک خواهند شد، دوستدار گزافه کار که دوست داشتن او وی را به ناحق می‌کشاند، و کینه توز زیاده پوی که کینه توزی او وی را به ناحق می‌برد، و بهترین مردم دربارۀ من گروه میانه رو هستند.»
23- مولی علیه السلام به هنگام بیعت بر سرِ قبول حکومت، پس از قتل عثمان، می فرماید:
من بر اساس کتاب خدا که هرگز از آن جدا نشده‌ام و سنت رسول، عمل خواهم کرد، اما پیوسته قرآن را بر صدر نشانده و آن را اسّ اساس دانسته و محور اجتماع و توافق و همراهی و تعاون.
«فَإِنَّمَا حُكِّمَ الْحَكَمَانِ لِيُحْيِيَا مَا أَحْيَا الْقُرْآنُ وَ يُمِيتَا مَا أَمَاتَ الْقُرْآنُ وَ إِحْيَاؤُهُ الِاجْتِمَاعُ عَلَيْهِ وَ إِمَاتَتُهُ الِافْتِرَاقُ عَنْهُ فَإِنْ جَرَّنَا الْقُرْآنُ إِلَيْهِمُ اتَّبَعْنَاهُمْ وَ إِنْ جَرَّهُمْ إِلَيْنَا اتَّبَعُونَا. جز این نیست که دو حکم گماشته شدند تا زنده کنند آنچه را که قرآن زنده کرده است، و بمیرانند آنچه را که قرآن می‌رانده است، و زنده کردن قرآن به معنای اجتماع کردن حول آن است، و میراندنش جدایی از آن است. پس اگر قرآن ما را به سوی آنها کشانید از ایشان پیروی می‌کنیم، و اگر آنان را به سوی ما کشانید، آنها از ما تبعیت می‌کنند.» (خطبه 125 یا 127)
24- این بخشهای نهج البلاغه را بدان سبب می‌آورم تا به اثبات قول خود بپردازم که گفته‌ام قرآن و اسلام نیازمند علت اخیر تامه است و مولی علیه السلام همین علت است، می‌بینیم چگونه از کتاب خدا دفاع می‌کند و آن را اساس هر عمل می‌داند. هر قولی و هر فعلی باید بر اساس آیات کتاب باشد. 81 یا 82 روز بعد از واقعه غدیر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از دنیا می‌رود، پس اگر آیه بلغ ما انزل الیک هم در شأن قرآن باشد و در وصف جزء اخیر علت تامه، تناقضی پدیدار نمی‌گردد، زیرا به فرموده خود مولی از وقتی قرآن را شناخته هرگز از آن جدا نگشته است و این عبارت را در قسمت اول آوردم. و باز هم از همان خطبه (125 یا 127)
24- «إِنَّمَا اجْتَمَعَ رَأْيُ مَلَئِكُمْ عَلَى اخْتِيَارِ رَجُلَيْنِ أَخَذْنَا عَلَيْهِمَا أَلَّا يَتَعَدَّيَا الْقُرْآنَ فَتَاهَا عَنْهُ وَ تَرَكَا الْحَقَّ وَ هُمَا يُبْصِرَانِه. جز این نیست که رأی بزرگان شما بر انتخاب دو شخص قرار گرفت و ما از آنها پیمان گرفتیم که تجاوز از قرآن نکنند، اما از آن فاصله گرفته و به بیراهه رفتند، و حق را وانهادند در حالی که نسبت به آن بصیرت داشتند».
چه راز و رمزی است که علی علیه السلام در ضرورت تبعیت از کتاب پای می‌فشارد، شاید با گزری به خطبه‌یی دیگر بتوان رمزی از آن رموز را دریافت.
26- در میانه خطبه 85 یا (87) مولی علیه السلام از مردم می‌پرسد:
«أَ لَمْ أَعْمَلْ فِيكُمْ بِالثَّقَلِ الْأَكْبَرِ وَ أَتْرُكْ فِيكُمُ الثَّقَلَ الْأَصْغَر. آیا من در میان شما بر اساس آن چیز گرانبهای بزرگتر (قرآن) عمل نکرده‌ام؟ و آیا آن چیز گرانبهای کوچکتر را در میان شما وا ننهاده‌ام (اهل بیت را)؟!»
امیرالمؤمنین تصریح می‌کند که بر اساس مفادِ وصیت رسول خدا (ص) عمل کرده‌ام که فرمود: إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمْ ثَقَلَيْنِ....
مغنیه در ذیل این عبارت مولی می‌نویسد:
«امام آیات قرآن را از کلمات قابل حفظ یا کتابت به واقعی تبدیل کرد که در شخص او و صفاتش قابل حس و لمس باشد و نیز در هر گامی که در حیات و سلوکش برمی‌داشت. و اگر خدا قرآن را به صورت شخص می‌آفرید، آن شخص علی بن ابی طالب بود»
27- در بیش از 50 خطبه و روایت امیرالمؤمنین ضرورت تبعیت محض از قرآن را مطرح می‌سازد، البته بیان قرآن را عترت کرده‌اند، اما آن کلامی از عترت صحیح و پذیرفتنی است که قرآن مؤید آن باشد. پس قرآن قابل فهم است و باید برنامۀ عملی مسلمانان باشد به ویژه شیعه بناء بر اصرار و الزامی که امیرالمؤمنین در این خصوص دارد.

ادامه دارد...