نه انکار امامت، نه انکار ولایت! (بخش دوم)

ادامه پاسخ به نقدهای وارد بر مقالۀ «امام؛ پیشوای سیاسی یا الگوی ایمانی؟»

۲۸- و اما قیاس و تشبیه «عطسۀ بز» را که من در باب تعبیر مولی از «حکومت» آورده بودم مورد اعتراض واقع شده که مولی در خصوص دنیا گفته است. بهتر است به عبارات پایانی خطبه شقشقیه عنایت کنیم که غالب مردم با آن آشنایی دارند.

«أَمَا وَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا يُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَ لَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا وَ لَأَلْفَيْتُمْ دُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِي مِنْ عَفْطَةِ عَنْز.

آگاه باشید سوگند به آن کس که دانه را بشکافت و آدمیان را بیافرید، اگر حضور حاضر و نیز دلیل بر وجود یاور قائم نبود و خدا از دانشوران پیمان نستانده بود که در برابر شکم بارگی ستم پیشه و گرسنگی ستم دیده آرام نگیرند، حتماً زمام شتر حکومت را بر گردنش (کوهانش) می‌انداختم، و آخرش را نیز به همان جام اولش سیراب می‌کردم و هر آینه به خوبی دریافته‌اید که دنیای شما نزد من بی‌ارج‌تر است از آب بینی بزی.»

اینها آخرین عبارات خطبه شقشقیه است و مولی در مقام بیان علل پذیرش حکومت است، در این جاست که تصریح می‌کند که شما می‌دانید این دنیای شما ـ که حکومت نیز از اجزاء آن است ـ برای من چقدر بی‌ارزش و کم مقدار است. پس سیاق کلام تردیدی باقی نمی‌گزارد که مراد امام از بی‌مقداری دنیا حکومت را هم شامل می‌شود. پس امر حکومت و سیاست و ادارۀ امور مردم از نظر مولی علیه السلام یک امر دنیایی است که اگر ورود به آن موجب خسران آخرت می‌گردد باید رهایش کرد.

۲۹- من پیوسته از شرح مغنیه نقل می‌کنم تا نقل از یک عالم شیعی معاصر باشد. مغنیه در ذیل عبارت فوق می‌نویسد:

«مرجع ضمیر «هاء» در حبلها و غاربها و آخرها و اولها «حکومت» است و معنای آن این است که اگر خدا انکار مُنکَر را بر امام، بعد از آن که مردم امر خلافت را به او سپردند، واجب نساخته بود، دیدگاهش نسبت به امر خلافت همانند قبل از آن بود. زیرا همۀ دنیا برابری نمی‌کند با مخاطی که یک بز به هنگام عطسه از بینیش پرتاب می‌کند.»
 

۳۰ – مغنیه در ادامۀ کلامش به جملۀ مشهور ماکیاول اشاره می‌کند که می‌گوید: «هدف وسیله را توجیه می‌کند، اما برای امام هر هدفی، هدف منشود نیست. از منظر او سزاوار نیست که هدف، فردیِ ذاتی باشد و مربوط به زندگی این دنیا و متاع و منافع آن، با صرف نظر از اخلاق و دین، و مبادی و قوانین!»
 

۳۱- امام علیه السلام می‌گوید، عنایت و هدف حق همان است که انسان به خاطر آن خلق شده، و بر او است که همه چیز خود را از جان و جاه و اهل و مال در راه آن قربانی نماید، و آن آخرت است نه دنیا، و همان بهشت است، و همان خشنودی خدا و مرضات الله است. امام این غایت و هدف را در بسیاری از اقوال خود تبیین فرموده است، مثل:

«مَا يَصْنَعُ بِالدُّنْيَا مَنْ خُلِقَ لِلْآخِرَة؟! با دنیا چه می‌کند آن کس که برای آخرت آفریده شده؟!» (خ ۱۵۷)

«الْجَنَّةُ غَايَةُ السَّابِقِين، بهشت هدف پیشی گیرندگان است» (همان) «الدُّنْيَا خُلِقَتْ لِغَيْرِهَا وَ لَمْ تُخْلَقْ لِنَفْسِهَا. دنیا برای غیر خود (آخرت) آفریده شده نه برای خود» (ق۴۶۳) «الدُّنْيَا دَارُ مَمَرٍّ لَا دَارُ مَقَرٍّ. دنیا سرای گذر است نه سرای ماندگاری (ق ۱۳۳). «إِنَّمَا الدُّنْيَا مُنْتَهَى بَصَرِ الْأَعْمَى لَا يُبْصِرُ مِمَّا وَرَاءَهَا شَيْئاً وَ الْبَصِيرُ يَنْفُذُهَا بَصَرُهُ وَ يَعْلَمُ أَنَّ الدَّارَ وَرَاءَهَا. جز این نیست که دنیا آخرین نقطه بینش کوران است، چیزی از پس آن نمی‌بینند، اما دیدۀ بینا از آن نفوذ می‌کند و می‌داند که سرای (اصلی) از پس این دنیا است.» (خ ۱۳۳)

و بسیاری بیش از این در اکثر خطب مولی علیه السلام مذکور است.
 

۳۲- این همان غایت و هدف است نزد امام، که همه حرکات و سکنات او را تحت تأثیر خود درآورده است. همه گفته‌ها و کرده‌های امام باید با توجه به این دیدگاه مورد توجه و تدقیق قرار گیرد، از همان روز اولی که در کنار رسول خدا (قبل از بعثت) جای گرفت تا آخرین روز و آخرین نفس حیات او.
 

۳۳- بعد از جنگ احد گفتگویی بین رسول خدا و مولی امیرالمؤمنین صورت می‌گیرد، محتوای گفتگو شکایت علی علیه السلام است از اینکه چرا به شهادت نرسیده؟ و وعده رسول خدا به او است که شهادت در پی است و آزمونی است برای شکیبایی تو، علی فرمود:‌ای رسول خدا، آن هنگامه، جایگاه بشارت و شکر است.

از منظر علی، شهادت فوز اکبر است و از همین روی، پس از ضربت خوردن فرمود فزت و رب الکعبه. این امیرالمؤمنین است که به خلافت و ولایت (سیاسی) شادمان نمی‌شود، حتی اگر در برابر او دامن گستراند و اظهار انقیاد کند. اما به ضربت مسموم کشنده مسرور می‌گردد، زیرا بهشت بعد از آن و از پسِ آن است.

«مَا شَرٌّ بِشَرٍّ بَعْدَهُ الْجَنَّةُ وَ كُلُّ نَعِيمٍ دُونَ الْجَنَّةِ فَهُوَ مَحْقُورٌ وَ كُلُّ بَلَاءٍ دُونَ النَّارِ عَافِيَةٌ.

هیچ شری شر نیست اگر بعد از آن بهشت باشد و هر نعمتی بی‌بهشت ناچیز و حقیر است و هر بلائی بی‌آتش عافیت است.» (ق ۳۸۷)

اینها همه دلیل است بر نوع نگاه علی به حکومت که اگر قرار است نعیمی باشد بی‌بهشت، حقیر و ناچیز است.
 

۳۴- در همان خطبه شقشقیه که در آغازش از شایستگی خود جهت احراز مقام خلافت سیاسی سخن می‌گوید و سپس دست به دست شدن آن را به شکل گلایه بیان می‌کند، در میانۀ آن به چرایی قبول حکومت بعد از سه خلیفه پرداخته می‌فرماید:

«فَمَا رَاعَنِي إِلَّا وَ النَّاسُ كَعُرْفِ الضَّبُعِ إِلَيَّ يَنْثَالُونَ عَلَيَّ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ حَتَّى لَقَدْ وُطِئَ الْحَسَنَانِ وَ شُقَّ عِطْفَايَ مُجْتَمِعِينَ حَوْلِي كَرَبِيضَةِ الْغَنَمِ فَلَمَّا نَهَضْتُ بِالْأَمْرِ نَكَثَتْ طَائِفَةٌ وَ مَرَقَتْ أُخْرَى وَ قَسَطَ آخَرُونَ كَأَنَّهُمْ لَمْ يَسْمَعُوا اللَّهَ سُبْحَانَهُ يَقُولُ تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ بَلَى وَ اللَّهِ لَقَدْ سَمِعُوهَا وَ وَعَوْهَا وَ لَكِنَّهُمْ حَلِيَتِ الدُّنْيَا فِي أَعْيُنِهِمْ وَ رَاقَهُمْ زِبْرِجُهَا.

هنوز به خود نیامده بودم که مردم همچون یال کفتار، از هر سو، بر سرِ من فروریختند، به طوری که حسن و حسین زیر دست و پا رفتند و دو پهلوی جامه‌ام درید. مثل گله گوسفندی پیرامونم گرد آمدند، پس همین که زمام امور را بدست گرفتم، گروهی پیمان بشکست (اصحاب جمل) و گروهی سرکشی کرد (اصحاب نهروان) و دیگری به تبهکاری رفت (اصحاب صفین). گویا اینان قول خدای سبحان را نشنیده‌اند که فرموده: آن خانۀ آخرت را برای کسانی بنهاده‌ایم که در روی زمین نه برتری می‌جویند و نه خواهان فسادند و عاقبت خوش از آنِ پرهیزگاران است. آری به خدا که آن را شنیدند و دریافتش کردند، اما دنیا در برابرشان آراسته گشت و زیورهایش خیره‌شان ساخت.»
 

۳۵- آیا شیواتر از این بیانی هست که امیرالمؤمنین بگوید طالب حکومت نبودم اما ازدحام مردم و خواست آنها مرا به موضع قبول کشانید. سپس آنکه آیۀ مورد ارجاع و استناد او بسیار گویاتر است. خانه آخرت، که غایت قصوای مولی است، از آن کسانی است که در روی زمین نه فساد می‌کنند و نه برتری جویی. می‌پرسم: کدامیک از این خصیصه‌ها و خصال برجسته را حاکمان مسلمان و حکومتهای اسلامی، از شیعه و سنی، از صدر اسلام تا به امروز داشته‌اند؟!
 

۳۶- طه حسین در کتاب «علی و پسرانش» در توضیح وقایع بعد از قتل عثمان می‌نویسد:

«مهاجرین و انصار به تکاپو افتادند و بین خود و علی و نیز هر یک از اصحاب او که می‌توانستند به دیدارش روند، در رفت و آمد بودند، همه نسبت به (خلافت) علی اظهار تمایل می‌کردند و او را بر طلحه و زبیر ترجیح می‌دادند. بدین ترتیب شد که همه به علی روی آوردند و پیشوایی (خلافت) را بر او عرضه داشتند، و بر علی، جهت قبول آن، اصرار ورزیدند، اما علی پیوسته امتناع می‌نمود، و چاره‌یی هم جز امتناع نداشت. تا سرانجام با الحاح خود او را به سر موضع قبول کشاندند.»
 

۳۷- در خطبه ۹۲ که پس از قتل عثمان ایراد شده است نیز امیرالمؤمنین علیه السلام در برابر خواست شورشیان یا انقلابیون دائر بر پذیرفتن ریاست دولت و حکومت، مقاومت می‌کند و معتقد است اگر وزیر باشد، بهتر است تا امیر؛

«دَعُونِي وَ الْتَمِسُوا غَيْرِي فَإِنَّا مُسْتَقْبِلُونَ أَمْراً لَهُ وُجُوهٌ وَ أَلْوَانٌ لَا تَقُومُ لَهُ الْقُلُوبُ وَ لَا تَثْبُتُ عَلَيْهِ الْعُقُولُ وَ إِنَّ الْآفَاقَ قَدْ أَغَامَتْ وَ الْمَحَجَّةَ قَدْ تَنَكَّرَتْ. وَ اعْلَمُوا أَنِّي إِنْ أَجَبْتُكُمْ رَكِبْتُ بِكُمْ مَا أَعْلَمُ وَ لَمْ أُصْغِ إِلَى قَوْلِ الْقَائِلِ وَ عَتْبِ الْعَاتِبِ وَ إِنْ تَرَكْتُمُونِي فَأَنَا كَأَحَدِكُمْ وَ لَعَلِّي أَسْمَعُكُمْ وَ أَطْوَعُكُمْ لِمَنْ وَلَّيْتُمُوهُ أَمْرَكُمْ وَ أَنَا لَكُمْ وَزِيراً خَيْرٌ لَكُمْ مِنِّي أَمِيراً.»

دکتر سید محمد مهدی جعفری در توضیحی که بر این خطبه نگاشته می‌گوید:

«پس از فروخفتن گرد و خاک میدان شورش، و به یکسو شدن دودهای آتش فتنه، و برگشتن خردها به وجود شورشیان احساساتی و خشمگین، و آرام گرفتن غوغاها و سرو صداها که پنج روز یا یک هفته به درازا کشید، مردم یکباره به اندیشۀ دادن زمام امر به دست کسی افتادند که می‌توانست همۀ نابسامانیها را سرو سامان بخشد، و مردم را از میان کژ راهه‌ها، بر صراط مستقیم به حرکت وادارد. به سوی علی سیل‌وار سرازیر شدند، و از او درخواست پذیرفتن بیعت برای خلافت کردند. علی می‌بیند که دیگر بسی دیر شده، رشتۀ کارها از هم گسسته، سرنخها هنوز در دست توطئه گران است، و کار چاره ناپذیر، لذا نمی‌پذیرد و می‌گوید: «مرا به خود واگذارید و به دنبال دیگری بشتابید، ابرهای تیرۀ فتنه همه جا را پوشانیده، روزنی برای دیدن حق برای عامّۀ مردم نگذاشته است، نه دلها را توان ایستادگی بر راه ناهموار حق است، و نه خردها را تاب پایداری بر لبۀ تیغهای حقیقت مطلق.» مردم که پس از سالها بی‌بهره ماندن از مظهر حق، اکنون که سدها و موانع را برای رسانیدن خود بدو، کنار زده‌اند، و تشنه بر کنارۀ فرات ایستاده‌اند، دست بردار نیستند، و با اصرار و استدلال بر درخواست خود پای می‌فشارند. تا اینکه امام (ع) حجت را بر خود تمام شده می‌بیند، و ناچار به پذیرفتن مسؤولیت حکومت و خلافت می‌شود، اما می‌گوید: «به شرطی می‌پذیرم که هر چه را خود حق دیدم و به عنوان حق شناختم به اجراء درآورم. و گوشم بدهکار نصیحتهای اشخاص که در زیر نصیحت، منافع خود را، به دسیسه، پنهان کرده‌اند، نمی‌باشد. و گرنه، باز هم چون بارهای پیش، به هر کس زمام را سپردید، همچون یکی از افراد شما مردم، بی‌هیچ چشمداشتی دست بیعت می‌دهم، و از همۀ شما در برابر او فرمانبردارتر هستم. زیرا نه توقعی شخصی دارم، و نه پیمانی را که بستم، برای منافع خود می‌شکنم. اگر هم آن شخص بخواهد، همانند سه خلیفۀ دیگر، از تجربیات و دانش من بهره مند شود، با کمال میل در کنارش خواهم بود، لذا برای شما یک مشاور و وزیر بی‌مسؤولیت باشم که فقط نظر مشورتی بدهد و گوشه‌یی از بار سنگین خلافت را بر دوش بگیرد، بهتر است تا امیر و فرمانروا؛ که در آن صورت مجبور است، بر طبق وظیفه و بر پایۀ آگاهی و تعهدات خودش با خدا و خلق، آن چنان رفتار کند که هیچ یک از شما، امتیاز داران و بی‌امتیازان، بر‌نتابید، و پیمان بسته شده را به سر نرسانید.»

ابن ابی الحدید، نکتۀ آخر را، با برداشتی کلامی بر طبق عقیدۀ معتزله، تعبیر به «منصوص نبودن امامت آن حضرت از طرف رسول خدا، صلی الله علیه و آله» (شرح ۷/۳۳) می‌کند و می‌گوید: اگر چه از همۀ مردم به امامت شایسته‌تر، و بدان جایگاه مستحق‌تر است، لیکن این گفتۀ امیرالمؤمنین می‌رساند که منصوص از طرف رسول خدا نبوده است، زیرا اگر از طرف رسول خدا (ص) منصوص به امامت بود جایز نبود که در برابر گفتار مردم آن پاسخ را بدهد. (منظور ابن ابی الحدید دراین عبارت از امامت همان خلافت و حکومت است)

این سخن امام (ع) بدین معنا که ابن ابی الحدید برداشت می‌کند نیست؛ بلکه اشاره به نامناسب بودن اوضاع اجتماعی آشوب زده برای انجام وظیفۀ سرپرستی و رهبری به سوی حق است، و گرنه امام، در هر حال، امام بود، و همین تشخیص درست، و گفتۀ خردمندانه، و رهنمود حکیمانه، خود دلیل بر شایستگی او بر امامت است، و پذیرفتنش نیز، دلیلی روشنتر بر منصوص بودن امامتش، و نه خلافت و فرمانروایی.» (پرتویی از نهج البلاغه، ج۲، ص ۱۸۴و ۱۸۵)
 

۳۸- یک بار دیگر بازگردیم به خطبه ۱۲۰ (۱۲۲) و عبارت «وَ اللَّهِ لَئِنْ أَبَيْتُهَا مَا وَجَبَتْ عَلَيَّ فَرِيضَتُهَا وَ لَا حَمَّلَنِي اللَّهُ ذَنْبَهَا...» که از شماره‌های ۱۶ تا ۲۰ بدان پرداختم. مغنیه در ج ۲، ص ۲۲۴ می‌نویسد:

«مرجع ضمیر «هاء» در «ابیتها» حکومت است و معنای آن این است که امر حکومت نه واجب است نه حرام، و هر کس که آن را پذیرفت می‌تواند هر وقت که بخواهد از آن عدول نماید. پس امام علیه السلام هم می‌تواند آن را قبول کند یا نپذیرد. بلکه می‌تواند قبول کند و سپس ردّش نماید. یا برعکس، بر حسب آنکه اقتضاء حال چه باشد. و هیچ خلافی در مذاهب نیست که «ولی»، بر اساس مصلحت، وجوداً و عدماً تصرف نماید.»
 

۳۹- همانطور که پیش از این هم گفتم، ترجمه نظرات مغنیه در شرحی که بر نهج البلاغه نگاشته، از آن رو حائز اهمیت است که اولاً از بزرگان علماء شیعۀ لبنان است و ثانیاً دیدگاه‌های او برآیند عقاید بزرگان علماء شیعه در اعصار گذشته در این باب است. البته بسیارند از نویسندگان قدیم و جدید از اهل سنت که در خصوص خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام کتاب یا رساله یا مقاله نوشته‌اند از جمله شیخ محمد عبده، عبدالکریم الخطیب، طه حسین و امثال اینها.
 

۴۰ – خطیب کتابی مفصل تحت عنوان «علی بن ابی طالب بغیة النبوة و خاتم الخلافه» نوشته است. در چاپ ۱۹۶۷، ص ۲۴۶ این کتاب می‌نویسد:

«علی در اول امر مردد بود که (امر حکومت) را بپذیرد یا نپذیرد، و در این خصوص حق با او بود زیرا قبول امر حکومت در آن شرایط بس خطیر بود، و بار آن خردکننده و سنگین، اما از سوی دیگر امر مسلمانان در معرض تباهی و تلف بود. مواجهه با چنین وضعی و نیز تحمل تبِعات آن، مخاطره بود، نبردی بود که سرنوشت اسلام را تعیین می‌کرد و کسی جز صاحب عزم و اراده‌یی پولادین اقدام به چنین کاری نمی‌کرد. و در شأن علی نبود که درنگ کند و از فرورفتن در معرکه خودداری نماید، بی‌توجه به سختی‌هایی که فرسوده‌اش می‌سازد و زیانهایی بر او وارد می‌شود، حتی اگر جانش در این راه برود، و زندیگش را به پایان رساند. امام با وجود اسلام برای خود وجودی قائل نبود و با حیات اسلام حیاتی برای خود نمی‌شناخت. بر این پایه بیعت را پذیرفت. و بعد از آن حتی یک لحظه قرار نگرفت تا آنکه حیاتش به شهادت پایان گرفت، اما از اسلام، آنچه را نجاتش ممکن بود، نجات داد، و کسی چه می‌داند، آیا چیزی از اسلام باقی می‌ماند اگر امام بر نپذیرفتن بیعت و ردّ آن پافشاری می‌نمود؟!»
 

۴۱- کتاب عبدالکریم الخطیب مورد تأیید مغنیه است، و کلمات او نیز مثبت جدایی خلافت از امامت و ولایت است. خلافت با رأی مردم و قبول امیر ـ معاهدۀ متقابل ـ شگل می‌گیرد.
 

۴۲- امیرالمؤمنین پیوسته در همۀ امور خود را صاحب حق و درایت و عقل می‌داند و از این خصائص خود به وضوح سخن می‌گوید، و نیز از حق نادیده انگاشته خود، ولی علیرغم همۀ اینها، این مطلب را هم ناگفته نمی‌گذارد که هرگز برای زینت و جاه و مال دنیا با رقیبان به رقابت نمی‌پردازد. و تا زمانی که امور مسلمانها به سلامت باشد و ستمی در آن رخ ندهد امر حکومت را به دیگران تسلیم می‌نماید. به کلمات مولی علیه السلام در خطبه ۷۳ بنگریم که به هنگام عزیمت جهت بیعت با عثمان بر زبان آورده است:

«لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّي أَحَقُّ النَّاسِ بِهَا مِنْ غَيْرِي وَ وَ اللَّهِ لَأُسْلِمَنَّ مَا سَلِمَتْ أُمُورُ الْمُسْلِمِينَ وَ لَمْ يَكُنْ فِيهَا جَوْرٌ إِلَّا عَلَيَّ خَاصَّةً الْتِمَاساً لِأَجْرِ ذَلِكَ وَ فَضْلِهِ وَ زُهْداً فِيمَا تَنَافَسْتُمُوهُ مِنْ زُخْرُفِهِ وَ زِبْرِجِهِ.

هر آینه شما دانستید که برای آن (بیعت و حکومت) از غیر خود سزاوارترم، و سوگند به خدا تا وقتی که امور مسلمانها به سامان و سلامت است و ستمی در آن نیست جز بر من مخصوصاً، هر آینه حتماً آن را تسلیم دیگران می‌کنم، به امید دریافت پاداش این اقدام و فضل آن (از خدا) و پارسایی (دوری) از آنچه شما بر سر آن رقابت و چشم هم چشمی می‌کنید و از زیورها و زینت‌هایش (دنیا).»

پس خواست علی (ع) از احراز حکومت و اعمال قدرت تحقق دو مطلب است، یکی جمع کردن بساط جور و تعدی و زورگویی است و دیگری گسترانیدن مائدۀ عدل و انصاف و احقاق حقوق عامّۀ مردم.
 

۴۳- شبیه این کلمات در منابع دیگر هم آمده است که ذکر همۀ آنها موجب امتنان در کلام می‌گردد اما بازخوانی چند عبارت از امیرالمؤمنین به نقل از «تاریخ الرسل» طبری موجب اتقان و کمال بحث می‌گردد؛

«الحَمدُ للهِ الّذی بَعَثَ مُحمّداً مِنّا نبیّاً، و بَعَثَهُ اِلینا رَسُولاً، فَنحنُ بَیتُ النُّبُّوَةِ، و مَعدِنُ الحِکمَةِ، و اَمانُ اَهلِ الاَرضِ، و نَجاةٌ لِمَن طَلَبَ، لَنا حَقٌّ اِن نُعطَهُ نَأخُذهُ، و اِن نُمنَعهُ نَرکَبُ اَعجازَ الاِبلِ، و لو طالَ السُّرَی. لو عَهِدَ اِلینا رَسولُ اللهِ، صلَی الله علیه و سلّم، عَهداً لَأنـفَذنا عَهدَهُ، ولَو قالَ لَنا قَولاً لَجادَلنا عَلیهِ حَتی نَمُوت.

ستایش خدایی را سزد که محمد را از میان ما به پیامبری برانگیخت و او را بر ما به رسالت بگماشت. پس ماییم خاندان نبوت و کان حکمت و امان اهل زمین، و رهایی مر آن کس را که بخواهد، ما را حقی است که اگر داده شویم می‌گیریمش، و اگر از آن منع شویم بر سُرین شتران سوار شویم حتی اگر سیر ما به درازا کشد. اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله از ما پیمانی در انجام امری می‌گرفت بانجامش می‌رساندیم، و اگر سخنی برای ما می‌گفت بر سرِ آن جدال می‌کردیم تا به هنگام مرگ.»
 

۴۴- بر این پایه، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بر سخن حق و عمل حق تا پای مرگ می‌ایستد. پس چگونه است که از این پیمانی که رسول خدا، از طرف خدا به امر خدا در غدیر خم با او می‌بندد، چشم پوشی می‌کند؟! آیا این چشم پوشی بدان معنا نیست که معاهدۀ پیامبر با علی در غدیر خم، بر اصل امامت و ولایت و زعامت کبری بوده است تا قیام قیامت؟! و نه خلافت به معنای بدست گرفتن ریاست دولت.

عبارت «لَنَا حَقٌّ فَإِنْ أُعْطِينَاهُ وَ إِلَّا رَكِبْنَا أَعْجَازَ الْإِبِلِ وَ إِنْ طَالَ السُّرَى» در کلمات قصار شمارۀ ۲۲ نیز آمده است و مغنیه در شرح آن می‌نویسد:

«هیچ خلافی در این مسأله نیست که امام خود را در امر خلافت، از همۀ صحابه، بدون استثناء سزاوارتر می‌دید، و به نیکی بر سر این حق احتجاج می‌نمود، و گفته‌هایش در نهج و غیر نهج در این خصوص صریح است. در اینجا هم می‌گوید اگر این حق را از سرِ رضا و طیب خاطر دادند فبها، و اگر مزاحمی بر سر راه بود، شکیبایی می‌نمود و جنگی بپا نمی‌کرد. بلکه در جایی چون سُرین شتر سوار می‌شد. (به این معنی که بر آخرین جای ممکن برای سوار شدن بر شتر حکومت، می‌نشست، و سواد اعظم را رها نمی‌نمود، حتی اگر زمانی بطول انجامد، نه به خاطر چیزی جز حریص بودن بر مصلحت اسلام و مسلمین و ترس از فتنه و انشقاق کلمه. و این همان است که به وقوع پیوست.»
 

۴۵- مغنیه در هیچ جایی از شرح چهار جلدی خود بر نهج البلاغه، ذکری از الهی بودن خلافت سیاسی امیرالمؤمنین علیه السلام بمیان نیاورده است.
 

۴۶- دو شبهه دیگر هم بر نوشتار من واردکرده‌اند، یکی اینکه «امر» در دو آیه مربوط به «شوری» امر حکومت و امور دنیای مردم نیست، بلکه امور مربوط به همان جنگی است که سیاق آیات از آن سخن می‌گوید، از جمله جنگ احد. اما این برداشت با آیه ۳۸ سورۀ شوری تناسبی ندارد، زیرا در این آیه ضمن بیان اوصاف مؤمنان، مشورت در همۀ امور از جمله امر حکومت را هم از صفات ایشان بشمار می‌آورد.
 

۴۷- شبهه دیگر آنکه گفته‌اند: عبارت منقول از کتاب الغارات مشعر بر همراهی مولی با سه خلیفۀ پیش از خود، روایتی است ضعیف و غیر قابل استناد و در نامۀ ششم نهج البلاغه هم مولی از اصول مورد قبول خصم در احتجاج بهره جسته است. و این بدان معنی است که مولی، علیرغم اینکه در چند موضع از کلماتش سوگند به راستی و راستگویی خود می‌خورد، در اینجا مطلبی را بر زبان جاری ساخته و به معاویه نوشته که مورد قبولش نبوده است، و این مغایر با شأن و منزلت امامت و اکنون خلافت او است، پس آنچه را می‌گوید، نه، العیاذ بالله، از سرِ تظاهر و ریاء است، بلکه از سویدای قلب خود ابراز می‌دارد. یک بار دیگر قسمت مورد بحث از نامۀ ششم را از نظر می‌گذرانیم.
 

۴۸- «إِنَّهُ بَايَعَنِي الْقَوْمُ الَّذِينَ بَايَعُوا أَبَا بَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمَانَ عَلَى مَا بَايَعُوهُمْ عَلَيْهِ فَلَمْ يَكُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ يَخْتَارَ وَ لَا لِلْغَائِبِ أَنْ يَرُدَّ وَ إِنَّمَا الشُّورَى لِلْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً كَانَ ذَلِكَ لِلَّهِ رِضًا فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ بِطَعْنٍ أَوْ بِدْعَةٍ رَدُّوهُ إِلَى مَا خَرَجَ مِنْهُ فَإِنْ أَبَى قَاتَلُوهُ عَلَى اتِّبَاعِهِ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ وَ وَلَّاهُ اللَّهُ مَا تَوَلَّى.

همانا مردمانی با من بیعت کردند (مرا به حکومت و خلافت جهت ادارۀ امور دنیاشان برگزیدند) که با ابوبکر و عمر و عثمان، بیعت کرده بودند، هم بدان سان، پس آن کس که حاضر (شاهد) است نتواند دیگری را خلیفه گیرد، و غائب نیز نتواند کردۀ حاضران را مردود شمارد. و جز این نیست که شوری از آنِ مهاجران و انصار است. پس اینان اگر پیرامون شخصی اجتماع کردند (به توافق رسیدند) و او را امام (خلیفه ـ رهبرسیاسی) نامیدند، این همان است که خشنودی خدا در آن است. پس اگر کسی به زخم زبان یا ابداع جدید، از فرمانش خروج کرد، بر سرِ جایش بنشانندش، پس اگر سر باز زد به پیکارش روند، بدان سبب که راه غیر مؤمنان را پیموده، و خدا نیز به همان سو که روی آورده، به پیش می‌رانَدَش.

در این نامه به چند نکته می‌توان عنایت کرد:

۱- امر حکومت و خلافت به بیعت شکل می‌گیرد (امیرالمؤمنین صادق است و ذره‌یی ریاء و نفاق در او نیست.)

۲- شکل بیعت مردمان با خلفاءِ پیش از خود را الگو می‌گیرد.

۳- وقتی بیعت به قوام آمد و اهل حَلّ و عقد (نخبگان و امناء) و به تبع آن سایر مردم با شخصی پیمان بستند، حق شکستن آن را ندارند.

۴- اجتماع حول یک شخص و انتخاب او به امامت موجب خشنودی خدا است.

۵- «امامت» در این نامه به معنای «خلافت» است.

۶- طعن زدن یا بدعت آوردن موجب مقابله است تا سر حد پیکار و مقاتله.
 

۴۹- با توجه به مفاد این نامه، و با عنایت به اینکه بعد از رحلت رسول مکرم صلی الله علیه و آله امیرالمؤمنین را از دایرۀ بیعت خارج نگه داشتند، یا خود به ارادۀ خود، در سقیفه شرکت نکرد، امر بیعت با او متحقق نشد.

یکی از اساتید منتقد در صحت این نامه تشکیک کرده‌اند، که البته بلااشکال است. اما قاعده‌یی ناپسند، زیرا به اهل سنت هم این حق را می‌دهد که خطبۀ شقشقیه را مجعول قلمداد کنند. تنها عباراتی از نهج البلاغه را می‌توان مورد تردید قرار داد که شاهدی در کتاب خدا نداشته باشد. بنظر می‌رسد روش درستی نباشد، اینکه هرگاه مطلبی حتی از مولی علیه السلام، با نظر ما مغایرت داشت، در صحت آن اشکال بیاوریم.
 

۵۰- حال اگر نامۀ ششم مورد تردید است به نامة اول نظری می‌افکنیم که به هنگام عزیمت از مدینه به سوی بصره جهت مقابله و مقاتله با ناکثین و قاسطین، درست چهار ماه بعد از آغاز خلافتش به اهالی کوفه می‌نویسد:

«... فَأُتِيحَ لَهُ قَوْمٌ فَقَتَلُوهُ وَ بَايَعَنِي النَّاسُ غَيْرَ مُسْتَكْرَهِينَ وَ لَا مُجْبَرِينَ بَلْ طَائِعِينَ مُخَيَّرِين... پس گروهی فرصت یافته او را (عثمان) کشتند و مردم با من بیعت کردند بی‌آنکه ناخشنود باشند یا یا مجبور شده باشند، بلکه از سرِاطاعت و اختیار.»

گمان نبرم در صحت این نامه بتوان تردید کرد! پس آیا روشن‌تر و شفات‌تر و صریح‌تر از این امام می‌تواند بگوید که مردم مرا خواستند، و من بر حسب ارادۀ مردم خلیفه شده‌ام (و البته نه امام و ولی که پیامبر در غدیر خم اعلامش فرموده بود) و هیچ کس مردم را مجبور نکرد، و مردم با خشنودی مرا برگزیدند. و هرگز نگوید و اشاره‌یی نکند به اینکه خدای تعالی در روز غدیر خم مرا به خلافت و امارت بر شما گماشت؟!
 

۵۱- علی بن ابی طالب علیه السلام حتی دربارۀ شرکت مردم در جنگ، تصریح می‌فرماید که کسی با اکراه و اجبار در آن شرکت نکند که موجب شکست در سپاهیان می‌شود.

در نامۀ چهارم، که پاسخ به درخواست کمک از سوی عثمان بن حنیف والی بصره است برای مقابله با اصحاب جمل، می‌نویسد:

«وَ اسْتَغْنِ بِمَنِ انْـقَادَ مَعَكَ عَمَّنْ تَقَاعَسَ عَنْكَ فَإِنَّ الْمُتَكَارِهَ مَغِيبُهُ خَيْرٌ مِنْ مَشْهَدِهِ وَ قُعُودُهُ أَغْنَى مِنْ نُهُوضِهِ

(نیروی جنگی) خود را از کسانی که منقاد تو هستند تشکیل ده، نه از آن کسان که کُند و واپس مانده اند. زیرا آن کس که کراهت دارد (و به زور می‌آید) غیابش بهتر از حضور او است و نشستنش سودمندتر از برخاستن او.
 

۵۲- شیخ مفید در کتاب الجمل (ص ۱۴۰) عبارات زیر را از مولی علیه السلام نقل می‌نماید:

«و اللهُ یَعلَمُ أنِّی لَم اَجِد بُدّاً مِنَ الدُّخولِ فِی هذا الاَمر، و لَو عَلِمتُ أَنَّ أحداً أولیَ بِهِ مِنِّی لَمَا تَقَدَّمتُ اِلیهِ. و قَد بایَعنِی طلحةُ و الزّبیرُ طائِعَینِ غَیرَ مُکرَهَینِ، ثُمَّ خَرَجا یَطلُبانِ بِدَمِ عُثمانَ، و هُمُ اللَّذانِ فَعَلا بِعثمانَ ما فَعَلا. و عَجِبتُ لَهُما کیفَ أَطاعا أبابکرٍ و عمرَ فِی البَیعَةِ، و أَبَیا ذلکَ عَلَیَّ، و هما یَعلَمانِ أنِّی لَستُ بِدون واحدٍ منهما، معَ اَنِّی قَد عَرضتُ علیهما قَبلَ أن یُبایِعانی، اذا أحَبّا بایَعتُ لِأحَدِهما؛ فقالا: لا نَـنفَسُ علی ذلک، بَل نُبایِعُکَ و نُـقَدِّمُکَ علینا بِحقٍّ؛ فَبایَعا ثُمّ نَکَثا.و السّلام.

خدا می‌داند که من چاره‌یی نیافتم جز ورود در این امر (حکومت) و اگر می‌دانستم کسی از من برای احراز آن شایسته‌تر است، هرگز به سوی آن گام پیش نمی‌نهادم. مهمتر آنکه طلحه و زبیر داوطلبانه با من بیعت کردند نه مجبورانه، سپس خروج کرده خواهان خون عثمان شدند، و همین دو تن بودند که با عثمان کردند آنچه را که کردند. من از این دو در شگفتم که چگونه ابی‌بکر و عمر را در بیعت اطاعت کردند و از من اباء نمودند و این دو می‌دانند که من کمتر از هیچ یک از آنها نیستم. پیش از آنکه با من بیعت کنند، قبول حکومت را بر ایشان عرضه کردم. و (گفتم) اگر دوست می‌داشتند با یکی از آنها بیعت می‌نمودم. پس آن دو گفتند: در این امر با تو رقابت نمی‌کنیم، بلکه با تو بیعت می‌کنیم و به سزاواری تو را بر خود مقدم می‌داریم. پس بیعت کردند و سپس شکستند، و السلام.»
 

۵۳- نکات مهم این نامه را می‌توان به صورت زیر احصاء نمود:

۱ـ امیرالمؤمنین خواهان قبول حکومت نبوده است، در صورتی که اگر این وظیفه و مسؤولیت در غدیر خم، از سوی خدای سبحان و به واسطۀ رسول اکرم (ص) بر شانه‌های او نهاده شده بود، نباید عدم خشنودی خود را از مواجهه با این امر اعلام فرماید.

۲ـ شایسته‌تر از خود را در آن زمان نیافته است. پس هر مسلمانی اگر شایسته‌تر از خود را برای انجام کاری دید و یا شناخت، نباید مسؤولیت آن کار را بعهده گیرد.

۳ـ بیعت، یا پیمان بین مردم و حاکم، باید از سر اختیار و با کمال آزادی صورت گیرد، ازینرو مولی بر اختیار و آزادی و عدم اجبار و اکراه طلحه و زبیر در رأی دادن یا بیعت با او تأکید نهاده و بر آن تصریح می‌نماید.

۴ـ مولی در شگفت است که چگونه کسانی که با ابی بکر و عمر بیعت کرده‌اند و سپس اطاعت، با او سرپیچی و نافرمانی می‌نمایند.

۵ ـ تواضع امیرالمؤمنین علیه السلام عجیب می‌نماید که خود را برتر از طلحه و زبیر نمی‌داند بلکه خود را با آنها برابر دانسته می‌فرماید کمتر از آنها نیستم.

۶ ـ اگر خلافت و حکومت منصوص از طرف خداوند بود، امیرالمؤمنین باز هم در پذیرش حکومت (خلافت منصوب از طرف خدا) کندی می‌فرمود و ابتداءً از طلحه و زبیر می‌خواست یکی از آنها قبول مسؤولیت کند آن هم در صورتی که دوست داشته باشند.

هر چه بیشتر در این اسناد تاریخی، خصوصاً کلمات خود حضرت کندوکاو کنیم بهتر در می‌یابیم که امامت و ولایت مولی چیزی جدای از حکومت و خلافت سیاسی، و ادارۀ امور مملکتی است. او پیوسته به صراحت می‌گوید که این خلافت، چون امری مربوط به مردم است، به ارادۀ آنها و با بیعت آنها شکل می‌گیرد.
 

۵۴- امیرالمؤمنین صلوات الله علیه در قسمت اخیر نامۀ دهم که به معاویه می‌نویسد، علت عدم کفایت او را جهت بدست گرفتن زمام امور امت، دو چیز می‌داند، یکی نداشتن پیشینه در اسلام و دیگری، بلند مرتبگی و شرافت.

«مَتَى كُنْتُمْ يَا مُعَاوِيَةُ سَاسَةَ الرَّعِيَّةِ وَ وُلَاةَ أَمْرِ الْأُمَّةِ بِغَيْرِ قَدَمٍ سَابِقٍ وَ لَا شَرَفٍ بَاسِق.

و از چه هنگام، شما‌ای معاویه از سیاستگزاران رعیت (تودۀ مردم) و والیان امر امت بوده‌اید، بی‌آنکه پیش از این قدمی در این راه نهاده باشید، یا در شرف بلند مرتبه باشید؟!»

در اینجاست که مولی علیه السلام باید به ذکر موارد شرف و سوابق هدایت و بزرگی خود بپردازد و بگوید من به شرف و سابقه همانم که در غدیر خم به خلافت نصب شده‌ام. درحالی که در نامۀ امام چنین نیامده است.
 

۵۵- از عهدنامۀ مالک اشتر چیزی را نقل نمی‌کنم زیرا شهرت وافی در میان همۀ مسلمانها دارد و حاوی جمیع نکات لازم الاتباع در حقوق ملت ـ دولت و دولت ـ ملت است، و مشحون از دستورات اخلاقی ـ انسانی امام به مالک، و باز هم مؤید این معنی که حاکم بر مردم را مردم بر می‌گزینند یا باید مورد قبول و تأیید مردم باشد.
 

۵۶- در کلمات قصار نهج البلاغه عباراتی به این شکل آمده است:

«وَا عَجَبَاهْ أَ تَكُونُ الْخِلَافَةُ بِالصَّحَابَةِ وَ الْقَرَابَة؟!» (ق ۱۹۰)

ابن ابی الحدید در شرح این عبارت می‌نویسد:

«مخاطب امیرالمؤمنین علیه السلام عمر است که به هنگام بیعت در (سقیفه) ابوبکر به عمر می‌گوید دستت را پیش آر تا با تو بیعت کنم، عمر به ابی بکر می‌گوید: تو صاحب رسول خدا صلی الله علیه و آله در همه جا بوده‌ای، در سختی‌ها و آسایش‌ها، پس تو دستت را پیش آر. علی علیه السلام می‌گوید: اگر تو (ای عمر) صحبت ابی بکر با رسول خدا را در همه جا دلیل استحقاق امر (خلافت) او می‌دانی، پس چرا امر (حکومت) را به کسی تسلیم ننمودی که نه تنها در همه جا با رسول خدا بوده بلکه افزون بر این خویشاوندی هم با رسول خدا داشته است.»

مغنیه در شرح این عبارت می‌نویسد:

«مال از طریق خویشاوندی منتقل می‌شود، و نیز گاهی انسان از طریق هم نشینی و رفاقت بهره‌های علمی و دینی هم می‌برد، اما وصایت و وکالت و نیابت و وزارت و هر چه مربوط به این امور است، جز از طریق توانمندی و اهلیت و شایستگی حاصل نگردد، تا چه رسد به خلافت، که ریاست عامه است در امور دین و دنیا، به نیابت از رسول خدا، که سخن نمی‌گوید جز از خدا، به وحی و زبان او.»

البته این عبارت در نهج البلاغه‌های مختلف الطبع به دو صورت آمده است، در نسخه‌های شرح ابن ابی الحدید، مغنیه، محمد دشتی به همین صورت بالا مذکور است و در نسخه‌یی به خط محمد رضا خوزانی (کتابت ۱۳۰۹، چاپ سنگی ۱۳۱۳، در عهد ناصر الدین شاه) و محمد صحتی سردرودی و محمد مهدی جعفری و آخوند ملا فتح الله صاحب تفسیر منهج الصادقین بدین نحو است: وَا عَجَبَاهْ أَ تَكُونُ الْخِلَافَةُ بِالصَّحَابَةِ و لا تَكُونُ بِالصَّحَابَةِ وَ الْقَرَابَة؟

و اما سید جعفر شهیدی عبارت را به این صورت آورده است: وَا عَجَبَاهْ أَ تَكُونُ الْخِلَافَةُ بِالصَّحَابَةِ؟
 

۵۷- سید رضی در ذیل عبارت فوق دو بیت شعر آورده و می‌گوید از سروده‌های مولی علیه السلام است در موضوع خلافت و جانشینی سیاسی امیرالمؤمنین علیه السلام. این دو بیت در تمام نسخ نهج البلاغه مضبوط است.

ابن ابی الحدید می‌نویسد:

«مخاطب این دو بیت ابی بکر است، زیرا ابی بکر در سقیفه با انصار محاجه کرد و گفت: ما عترت رسول خداییم و بیضة او که من از آن برون آمده‌ام. اما همینکه بیعت شد، احتجاج او بر مسألة بعیت بود که از اهل حل و عقد صادر شده است. علی علیه السلام می‌گوید: یک بار احتجاج تو با انصار بر این پایه بود که از بیضة رسول خدا صلی الله علیه و آله، و از خویشان او هستی، پس بدان که غیر از تو (خودش را می‌فرماید) نسباً نزدیکتر از تو به او است، و یک بار احتجاج تو این بود که بر اساس رضای جماعت انتخاب شده‌ای، پس بدان که دسته‌یی از گروه صحابه غائب بوده‌اند و در پیمان حاضر نگشته‌اند، پس چگونه ثابت می‌گردد؟!

مغنیه در توضیح این دو بیت می‌نویسد:

«امام در این کلام به کسی پاسخ می‌دهد که حقانیت خود در امر خلافت را که در سقیفه به او سپرده شده ناشی از صحبت و قرابت خود با رسول خدا (ص) می‌داند، و بعد از آنکه با او بیعت شده، شوری را دلیل بر صحت خلافت خود دانست. امام بر این شوری هم اعتراض کرده می‌گوید: این چگونه است در حالی که مشاوران از بیعت سقیفه غائب بوده‌اند، و ایشان بیشترین از صحابه‌اند؟ و حاضران در سقیفه هم به هنگام بیعت اختلاف کردند، و برخی از آنان بر روی بیعت کنندگان با ابی‌بکر شمشیر کشیدند.

در این کلمات مولی علیه السلام هم می‌بینیم که آن حضرت هیچ اشاره‌یی به منصوب بودن خود از طرف خدا یا رسول او صلوات الله علیهما نمی‌کند.
 

۵۸- چگونه است که مولی امیرالمؤمنین علیه السلام امام حسن را به خلافت سیاسی خود منصوب نفرمود و مردمی هم که با او بیعت کرده بودند، پیمان خود شکستند و سجاده از زیر پای مبارکش کشیدند و به نیش نیزه پایش را مجروح نمودند، و اما حسن نیز حسین علیهما السلام را به خلافت سیاسی خود منصوب نفرمود، و حسین علیه السلام نیز تا وقتی طومار بیعت مردم کوفه با یازده هزار امضاء به مکه نرسید، احساس تکلیف نکرد و وقتی دانست که مردم کوفه بیعت شکسته‌اند، ارادۀ بازگشت فرمود اما دشمنان عهد شکن راه بر او بستند.
 

۵۹- همه بیاد داریم وقتی کتاب شهید جاوید نوشته مرحوم شیخ نعمت الله صالحی نجف آبادی منتشر شد، بیش از بیست کتاب و رساله علیه آن نوشته شد، که چرا گفته است امام برای بدست گرفتن حکومت عازم کوفه شد. نظر مخالفان بر این بود که مقام امامت فراتر از حکومت دنیا است و امام ارادۀ شهادت کرده بود. اما حسین علیه السلام در کربلاء می‌فرماید من برای احیاء دین جدم قیام کرده‌ام.
 

۶۰- با توجه به اینها همه مستندات تاریخی و نظرات علماء شیعه از قدیم و معاصر که برخی از آنها را ذیلاً می‌آوریم، به وضوح و با بینات مسلم ثابت می‌گردد که رأی غالب بر تفکیک امامت از خلافت بوده، و امامت را مقامی عالی و انسانی در خور شأن و شرف انسان کامل دانسته‌اند که بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله کسی جز مولی علیه السلام نمی‌توانست آن را احراز کند. معرفی آن حضرت توسط رسول خدا تجلی‌گاه مقام امامت و پیشوایی او است.


نظر علماء و فقهاء و مفسران شیعه و اهل سنت در امامت و خلافت
 

۶۱- روایت ابن اعثم کوفی در الفتوح از آغاز خلافت علی:

«پس عمار یاسر با فریاد گفت:‌ای جماعت انصار و‌ای گروه مهاجر، عثمان را نیکو نگریستید که در میان شما چگونه زیست. خویشتن را دریابید که با چون اویی مواجه نگردید. اینک علیّ مرتضی (ع) در میان شماست. قُربت او را با رسول خدا (ص) شناخته‌اید و سبقت او را در اسلام دانسته‌اید. از تفرقۀ جماعت بپرهیزید و در بیعت او سرعت کنید.

در جواب عمّار یاسر جماعت مهاجر و انصار هم آواز پاسخ دادند:

ای عمّار نیکو گفتی. بیرون این سخن رأی نیست و جمله به صدق سخن کردی.

آنگاه همگروه به خدمت امیرالمؤمنین علی (ع) آمدند.

امیرالمؤمنین علی (ع) گفت:‌ای یاران، مرا در این کار رغبتی نیست، بدان حاجت ندارم و نمی‌خواهم که کسی با من بیعت کند. یکی از آن قوم گفت: سُبحان الله! چرا رضا نمی‌دهی که با تو بیعت کنیم.

امیرالمؤمنین علی (ع) گفت: عثمان را کشتید نه به حق، و این ساعت خون او ضایع و باطل مانده است و کسی نیست که طلب قصاص کند. در خلافت خَوض کردن با چون شما جماعت مردم کاری مرغوب نیست که خویشتن را در آن باید افگند. دست از این بدارید و از برای این کار کسی دیگر طلبید. طلحَه و زبَیر حاضرند. ایشان اهل این کارند و یمکن که در این کار رغبت داشته باشند.

... چون طلحه و زبیر بر این جمله با امیرالمؤمنین عهد کردند و مهاجر و انصار و جملۀ مردمانِ وضیع و شریف در کار خلافت به امیرالمؤمنین (ع) مبالغت کردند، امیرالمؤمنین علی (ع) از نزدیک زبیر بیرون آمد و به مسجد مصطفی (ص) آمده، بنشست و آنگاه مردمان بر وی گرد آمدند ...

جمله متفق الکلمه گفتند: ما به خلافت علی (ع) راضییم و او را مطیع و فرمانبرداریم به طَوع و رغبت، نه به اکراه و اجبار. این سخن می‌گوییم از سر ایقان و بصیرت، نه از وجه تردُّد و تحیُّر. امیرالمؤمنین علی (ع) گفت: حدیث طَوع و رغبتِ بی‌اکراه و اجبار که می‌گویید به حسن رأی خویش می‌گویید یا مرا بدان حقّی واجب می‌دانید از جانب حضرت باری سُبحانه؟

همه گفتند: حقّ تو را بر خویشتن به امر خدای تعالی واجب می‌دانیم.

علی (ع) گفت: امروز بازگردید و در این کار اندیشه کنید و فردا بازآیید تا بر آن جمله که رأی شما قرار گرفته باشد (عمل شود) تا این کار به مَخلص رسانیده آید ـ انشاء الله تعالی.

دیگر روز مردمان پیش از آنکه امیرالمؤمنین علی (ع) به مسجد حاضر آید جمع شدند. امیرالمؤمنین درآمد و بر منبر شد. پس، خدای را حمد و ثنا بگفت و درود بر محمد مصطفی (ص) فرستاد، آنگاه گفت:

ای مردمان، امروز زمام اختیار از دست می‌شود. در کار خلافت نیک اندیشه کنید و هر کس را که دوست می‌دارید و لایق این کار می‌دانید و مصلحت می‌بینید، اختیار کنید. من که علی بوطالبم با شما موافقت می‌نمایم و در این باب هیچ مناقشت ندارم و با هر کس که شما بیعت کنید، موافقت می‌نمایم.

چون علی (ع) از این کلمات باز پرداخت از اطراف مسجد آوازها برآمد که:

ما امروز هم برآنیم که دی بوده‌ایم و در اهتمام مُهّم خلافت بر تو مزیدی نداریم. به سعادت دست مبارک بیرون کن تا با تو بیعت کنیم.

زیاد بن تَمیمی برپای جست و گفت: هر کس که در خدمت و بیعت تو رغبت نکند، ما را از او منفعتی نباشد و کسی را که به اکراه در بیعت آرند، حسابی بر نتوان گرفت، آن جماعت اگر رشد خویشتن بازیابند و به طَوع و رغبت به خدمت تو شتابند و بیعت کنند، نیکو باشد و الاّ دست از ایشان بدار.»
 

۶۲- نامۀ علی (ع) به طلحَه و زبَیر به نقل از کتاب الفتوح ابن اعثم کوفی (۴۱۹ به بعد) و نامۀ ۵۳ نهج البلاغه وقتی که اصحاب جمل در نزدیکی کوفه با لشگریان او مواجه شدند. در این نامه باز هم امیرالمؤمنین علی (ع) مؤکداً تصریح می‌کند که خواهان خلافت نبوده است و پس از بیعت بزرگان و مردمان آن را پذیرفته است؛

«اما بعد، شما را معلوم است که من در خلافت رغبتی نداشتم و آن روز که بر من خلافت عرض می‌کردید، ابا می‌نمودم و قبول نمی‌کردم. مردمان با من الحاح می‌کردند و مبالغت می‌نمودند تا آن وقت که شما هر دو راضی نشدید و بیعت نکردید به بیعت مردمان رضا ندادم. آن روز که شما بیعت می‌کردید، بر شما حَرَجی نبود و اکراهی نه. و هیچ کس به تکلیف و اجبار شما را بر بیعت نمی‌داشت و غرضی و مطلوبی نداشتید که به سبب حصول آن بیعت می‌کردید. اکنون نمی‌دانم که چرا اندیشه بَدَل کرده‌اید و روی به مُنازعت و مُخالفت من آورده و نقض عهد روا می‌دارید! اگر می‌دانید که این سخن از سر صدق می‌رود و از جانب من (در) رعایت حقوق شما اهمالی نرفته است، از این اندیشه که کرده‌اید بازگردید و اگر در این خلاف است که می‌گویم و به اکراه بیعت کرده‌اید، چون ظاهراً بیعت کردید و مسلمانان را چشم بر آن افتاد، اگر چه در باطنِ شما خلافی ظاهر بوده باشد، مرا بر خویشتن حقّ طاعت واجب کرده باشید و مرا در آنچه شما بعد از متابعت مخالفت کنید، هر کس بشنود، ملامت کند. در ابتدای کار تو را‌ای زبیر که سرور سواران قریشی و تو را‌ای طلحه که شیخ مهاجرانی بیعت ناکردن آسانتر بود که امروز خلاف کردن و عهد شکستن. آنچه می‌گویید و دعوی می‌کنید که عثمان را تو کشتی، از این سخن که می‌گویید و برائت ساحت من از آن تهمت می‌شناسید، تعجّب می‌کنم و بدان رضا می‌دهم که طایفه‌ای از اهل مدینه که امروز نه در موافقت منند و نه در مُصاحبت شما، میان ما در این حادثه، حَکَم باشند و قصد و سعی هر کس از ما در کشتن عثمان، به وجه شهادت، چنانکه ایشان را معلوم و محقَّق است و به چشم خود دیده‌اند و مشاهده کرده‌اند، تقریر کنند تا لاجرم هر یک معلوم شود و به قدر سعی هر کس که در خون او کرده باشد، مخاطب گردد. پس، فرزندان عثمان را نخست به خلافت من اقرار باید آورد و مطیع باید گشت و آنگاه جماعتی را که برایشان دعوی خون پدر دارند، پیش من حاضر گردانند و با ایشان دعوی کنند تا آنچه قضیَّت و مَعدلَت و حکم شریعت باشد در آن باب فرموده آید. خودِ شما را با طلب خون عثمان چه کار؟ شما بدو چه تعلُّق دارید؟ شما دو مردید از مهاجر و عثمان مردی است از بی‌عَبد مَناف، او را اگر به حق کشتند و اگر به ناحقّ، میان شما قرابتی و مواصلتی نیست، به چه سبب طلب خون او می‌کنید و در آن مبالغت دارید؟ بی‌اکراه و اجبار هر دو طَوعاً و رغبتاً با من بیعت کردید و سوگند عظیم خوردید و عهد خدای کردید که خلاف نکنید. اکنون عهد بشکستید و بر من بیرون آمدید و حَرَم رسول خدا (ص) را از خانه که خدای تعالی او را به ملازمت آن فرموده است بیرون آوردید و چندین هزار مسلمان را در شُبهَت انداختید و بر جنگ من تحریص می‌نمایید و بر محاربت با من ترغیب می‌دهید، ندانم چه اندیشه دارید. خدای تعالی آنچه متضمِّن صلاح و صواب است، روزی کند و شما را به راه راست آرد.»
 

۶۳- علامه محمد تقی جعفری در کتاب «امام علی از نگاه مولوی» دلائل پذیرش خلافت توسط امیرالمؤمنین علی (ع) را با استناد به مثنوی معنوی در ۴ مورد بیان می‌کنند:

۱- زان به ظاهر کوشد اندر جاه و حکم تا امیران را نماید راه حکم

وظایف امارت و زعامت و پیشتازی و زمامداری و خلافت و حکومت را به کسانی که در صدد اشغال این مقام برمی‌آیند، روشن کرد.

۲- تا بیاراید به هر تن جامه‌یی تا نویسد او به هر کس نامه‌یی

یعنی امیرالمؤمنین با تصدی به زمامداری خواستند اثبات کنند که این جامة باعظمت را کسی باید بپوشد که شایستة آن باشد.

۳ و۴- تا امیری را دهد جان دگر تا دهد نخل خلافت را ثمر

با نظر به ماهیت زمامداری این دنیا، که پدیدة اعتباری چند روزه است و با نظر به اینکه تنظیم زندگانی مردم یک مجتمع، بدون شناخت و اجراء حقوق پایه‌ای جان‌های آدمیان (حق حیات، حق کرامت، حق آزادی معقول)، کمترین تفاوتی با مدیریت و تنظیم زندگانی دسته جمعی زنبوران عسل وموریانه‌ها و مورچگان ندارد، (بلکه چون مدیریت زندگی اجتماعی انسان‌ها، بدون مراعات حقوق پایه‌ای جان‌های آنان، موجب سلب عظمت‌های انسانی از انسان‌ها است)، لذا چه امتیاز و زیبایی و عظمت درچنین خلافت و مدیریت وجود دارد که امیرالمؤمنین (ع) را بیاراید و برای آن حضرت امتیازی شمرده شود؟!

بلی، همانگونه که فرمود زمامداری برای او هیچ ارزشی ندارد، مگر این که حقی را احقاق و باطلی را محو و نابود کند. بدان جهت که تا آن دوران، در زمامداری چنین حالتی پیش نیامده بود، پس بنا به عقیدة مولوی و دیگر هوشیاران، می‌بایست نخل زمامداری به ثمر بنشیند و امارت، جانی به خود بگیرد.

آیا می توان به مقام اعلای خلوص رسید بدون این که همة تعلقات دنیا و امتیازات آن را از هدف بودن ساقط کرد؟ یعنی علی بن ابی طالب (ع)، که برای وصول به مقام والای اخلاص، از همة مال و منال و مقام‌های دنیوی گذشته بود، امکان داشت که مقام اعتباری و بی‌جان را هدف خود قرار بدهد و از آن مقام اخلاص تنزل کند؟!

تفسیری که مولوی دربارة مولا گفته است، یکی از مناسب‌ترین معانی است که در داستان غدیر می‌توان مطرح کرد. در بیت سوم از ابیات مورد بحث چنین آمده است که؛

کیست مولا؟ آن که آزادت کند بند رقیت ز پایت برکند

آزاد شدن به وسیلة مولا یعنی چه؟

۱- باز کردن چشم و گوش انسان‌ها، و بینا و شنوا کردن آنان در عرصة زندگی و گستردن شخصیت تکاپوگر انسان‌ها در عرصة زندگی، برای تأثیر و تأثر تکاملی.

۲- آشنا کردن آدمیان با جان و روان خود و بیرون کردن آنان از لجن زار حیطة خود محوری. منتقل کردن مرده‌های متحرک از محیط و اجتماع مرگبار به قلمرو حیات معقول و زنده کردن آنان.

۳- پیوستن زندگانی طبیعی به حیات الهی، سپس آزاد کردن آنان در حوزة جاذبیت ربوبی.

این است موضوع رسالت انبیاء علیهم السلام و معنای مولا بودن آنان.

این آزاد شدن به وسیلة پیامبران، در قرآن آمده است.

«آن مردم با ایمان کسانی هستند که از رسول و پیامبرانی پیروی می‌کنند که او را در نزد خود، در تورات و انجیل می‌یابند. آنان را به معروف (نیکی) امر، و از منکر (زشتی) نهی می‌کند و طیبات (پاکیزه‌ها) را برای آنان حلال و پلیدی‌ها را حرام و بار سنگین و زنجیرهایی را که بر آنان بود، برمی‌دارد...»
 

۶۴- آیت الله خامنه‌یی رهبر انقلاب در متن سخنرانیهای خود با عنوان «بازگشت به نهج البلاغه»، در کنگره‌های نهج البلاغه، ویرایش گروه ادبیات بنیاد نهج البلاغه، در خلال صحبت‌های خود پیرامون حکومت در نهج البلاغه در صفحه ۱۸ و ۱۹ اینگونه می‌گویند:

«از نظر علی علیه السلام منشأ اصلی حکومت، یک سلسله ارزشهای معنوی است. آن کسی می‌تواند بر مردم حکومت کند و ولایت امر مردم را به عهده بگیرد که از خصوصیاتی برخوردار باشد. نگاه کنید به نامه‌های علی علیه السلام به معاویه و طلحه و زبیر و به عاملان خود و به مردم کوفه و به مردم مصر. او حکومت و ولایت بر مردم را ناشی از یک ارزش معنوی می‌داند. اما این ارزش معنوی هم به تنهایی کافی نیست تا اینکه انسان فعلاً و عملاً حاکم و والی باشد، بلکه مردم هم در اینجا سهمی دارند که مظهر آن «بیعت» است. امیرالمؤمنین علیه السلام در هر دو زمینه، تصریحاتی دارد، که هم در نامه‌هایی که به رقبای حکومتی خود نوشته است و قبلاً به آنها اشاره کردیم، و هم در بیاناتی که دربارۀ اهل بیت وارد شده است، آن ارزشهای معنوی که ملاک حکومت هستند بیان شده‌اند. اما این ارزشها به تنهایی، چنانکه گفتیم، مایۀ تحقق حکومت نیست، بلکه بیعت مردم هم شرط است. «إِنَّهُ بَايَعَنِي الْقَوْمُ الَّذِينَ بَايَعُوا أَبَا بَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمَانَ عَلَى مَا بَايَعُوهُمْ عَلَيْهِ فَلَمْ يَكُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ يَخْتَارَ وَ لَا لِلْغَائِبِ أَنْ يَرُدَّ وَ إِنَّمَا الشُّورَى لِلْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً كَانَ ذَلِكَ لِلَّهِ رِضًا». «می‌فرماید: اگر مهاجر و انصار جمع بشوند و کسی را پیشوای خود بدانند و به امامت او گردن بنهند، خدا بر این راضی است.» بیعت منجز کنندۀ حق خلافت است. آن ارزش‌ها وقتی می‌تواند فعلاً و عملاً کسی را به مقام ولایت برساند که مردم هم او را بپذیرند و قبول کنند.»

در صفحه ۲۰ و ۲۱ همان مجموعه می‌فرمایند:

«امیرالمؤمنین علیه السلام برای حکومت شأن واقعی قائل نیست. حکومت برای علی علیه السلام هدف نیست، همچنانکه در بحث بعدی باید روشن بشود. اما با این حال، حکومت را به عنوان یک وظیفه می‌پذیرد و می‌ایستد و از آن دفاع می‌کند:

«أَمَا وَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا يُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَ لَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا»

«باز هم حکومت برای من ارزشی ندارد. باز هم حاضر نیستم برای به دست آوردن مقام، از ارزشها بگذرم. باز هم حاضرم با همان جام نخستین، این جمع را سیراب کنم و همچنانکه روز اول کنار نشستم، باز هم کنار بنشینم.»

مؤکداً می‌گوید:

«دَعُونِي وَ الْتَمِسُوا غَيْرِي»

«مرا بگذارید و به سراغ دیگران بروید.»

اما وقتی احساس می‌کند که وظیفه است، احساس می‌کند که زمینه آماده است و او می‌تواند این نقش عظیم و اساسی را بر عهده بگیرد. آن وقت قبول می‌کند. آیا حکومت برای علی «علیه السلام» یک هدف است یا یک وسیله؟ خط اساسی فاصل میان حکومت علی علیه السلام و حکومت دیگران همین است که حکومت برای علی «علیه السلام» هدف نیست بلکه فقط وسیله‌ای برای رسیدن به آرمانهای معنوی است.»
 

۶۵- استاد مرتضی مطهری در کتاب امامت و رهبری خود می‌نویسد:

«حقیقت این است که رهبری انسانها و بسیج کردن نیروهای عظیم نهفته آنها در مسیر کمال چه از نظر بعد اجتماعی و زندگی این جهانی و چه از نظر بعد روحانی و معنوی و سلوک الی الله عالیترین و مشکلترین مقام انسانی است و لهذا رهبری جامع و کامل جز درخور افرادی نظیر ابراهیم و خاتم الانبیاء و امیرالمؤمنین (ع) نیست.

یکی از سرمایه‌ها و بلکه مهمترین سرمایه‌ها، سرمایه‌های انسانی است و اداره این سرمایه، نگهداری آن و هدر ندادن آن و استفاده و بهره برداری صحیح از آن، رشد بهره برداری از سرمایه‌های خود، رشد شخصی و اخلاقی است و این اساسی‌ترین و مقدمترین رشدهاست. لهذا می‌بینیم وقتی که ابراهیم تقاضا می‌کند که برخی از ذریه‌اش نیز امام و رهبر باشند، جواب داده می‌شود: لَا ينَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ، یعنی آنکه رشد فردی و شخصی را فاقد است، آنکه رشد انسانی و اخلاقی را فاقد است، نمی‌تواند رهبر خلق باشد. آنکه خود انسان نیست، ولو دانا باشد و رموز انسانیت را بداند، نمی‌تواند انسان ساز و مهندس انسانها و کشاورز انسانها باشد.» (ص ۲۲۱ و ۲۲۲)

شهید مطهری در بحث امامت از دیدگاه ائمۀ اطهار همین کتاب، روایاتی از ایشان نقل می‌کند و در آخر اینگونه نتیجه می‌گیرد:

«از مجموع اینها ما به منطقی می‌رسیم که اگر آن را قبول کنیم، یک اساس دارد، و اگر فرضاً کسی آن را رد کند سخن دیگری است. این منطق غیر از این مسائل خیلی سطحی و پیش پا افتاده‌ای است که مانند اغلب متکلمین بگوییم بعد از پیغمبر (ص) ابوبکر خلیفه شد و علی (ع) خلیفة چهارم شد. آیا علی باید خلیفۀ اول باشد یا مثلاً چهارم؟ آیا شرائط امامت در ابوبکر جمع بود یا جمع نبود؟ و بعد برویم سراغ شرائط امامت به معنی شرائط زمامداری مسلمین. البته این مطلب یک مطلب اساسی است و شیعه از نظر شرائط زمامداری نیز ایرادهایی گرفته‌اند و ایرادهای به جایی هم گرفته‌اند ولی اصولاً مسألۀ امامت را تحت این عنوان طرح کردن که آیا شرائط امامت در ابوبکر جمع بود یا جمع نبود صحیح نیست.» (امامت و رهبری، آیت الله مطهری، ص ۱۹۷ تا ۲۰۲)

در صص ۳۵ تا ۳۷، در بیان حدیث ثقلین، امامت را به معنی مرجعیت دینی گرفته و می‌گوید:

«مطلب سوم که عمده است این است که پیغمبر اکرم فرمود این دو تا از هم جدا نمی شوند. مقصود این نیست که اینها خودشان راهشان را از هم جدا نمی کنند، از هم قهر نمی کنند و بین آنها اختلاف و جنگ و جدل پیدا نمی شود. مقصود این است که تمسک به اینها از یکدیگر تفکیک نمی پذیرد. هر که بخواهد «حسبُنا کتابُ الله» آنچنان که عمر در صدر اسلام گفت، و یا «حَسبُنا ما رُوِیَ لَنا مِن اَهلِ البَیت» بگوید، آنچنانکه اخباریین ما گفته و عملاً غالب علمای شیعه چنینند، و بخواهند به این وسیله میان آنها تفکیک کنند بدانند که میسر نیست...

... مسألۀ امامت به معنی مرجعیت دینی در اسلام که پیغمبر اکرم در این حدیث متواتر فرموده است، جز این نیست که برای تفسیر قرآن و فهم قرآن و هدفهای آن، و توضیح و تشریح اهداف و معارف آن، و مقررات آن و اخلاق آن، فهم سادۀ عرفی که هر که زبان عربی می‌داند پس کافی است، کافی نیست...»

 

                                              ادامه دارد...